تبليغاتX
تا فردای ظهور

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

سلام

دوستان عزیز !

این وبلاگ شامل تمام مطالب چاپ شده و بعضا چاپ نشده دو نشریه ظهور و تافردا است که به سردبیری بنده منتشر می شود. اگر نسبت به کار نشریات و یا بنده و نحوه اداره آنهاست و یا پیشنهاد و انتقادی دارید؛ در زیر این مطلب، پیغام گذارید و بعد از تایید در معرض دید عموم قرار می گیرد. اگر به مطالب خاصی از مقالات و نوشته ها نظری دارید؛ در زیر آنها و یا در همین جا پیام بگذارید. البته می توانید با کلیک بر روی آرشیو مطالب در سمت راست وبلاگ و مشخصا با کلیک بر روی گزینه خرداد ۱۳۸۶ به تمام مطالب شماره های ۱ تا ۷ تافردا و  ۹ ظهور دست یابید. در ضمن در گوشه سمت چپ بالای وبلاگ امار آن را ببینید. اگه تبلیغات بود با بستن ضرب در آن را ببینید.

با تشکر از بازدید شما

نوشته شده توسط سردبیر در 12:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

ظهور 9/5

زلال توبه

مليحه عابديني*

دستاني سرشار از عطر تمنّا، رخساره­اي خاك آلود از تيرگي گناه و چشماني لبريز از زلال توبه، ملتمسانه، ضريح آسمان را مي‌طلبند و اميد اجابت را جست و جو مي‌كنند.

زير لب زمزمه‌اي كه از آن رايحة باران نياز مي‌تراود، بر لبان تشنة استغفار جاري مي‌كنند.

الهي! باز آمدم؛ هم چون كودكي بر دامان عاطفه مادر خالق

الهي! باز آمدم؛ چون سائلي دل شكسته از بخشش بيگانه، بر آستان آشناي كرامت

الهي! باز آمدم؛ چون مرغك بال و پر شكسته از حسرت گناه، به آشيانة رحمت

الهي! باز آمدم؛ چون قطره‌اي نمناك از ندامت بر سينة مهربان درياي مغفرت

الهي! گوش اجابت به ناله‌هاي عجزم بسپار و با چشم مغفرت به رويم بنگر. دست كرم بر سرم بكش و قلم مغفرت بر خطايم و پردة عفو بر گناهانم

ذره اگر به غفلت خطا كند، از كرامت آفتاب است كه ببخشايد؛ بنده گر با گناه، ناسپاسي كند، از عطوفت توست كه درگذري.

الهي! بخشش تنها برازندة توست و احسان قديم، شايسته‌ات؛ مرا به بي‌پايان بخشش و احسان قديمت ميهمان كن

الهي! دنياي هزار رنگ فريب كار را در نظرم ناچيز كن

الهي! لذت گناه را در وجودم زايل كن

خدايا! شك حقارت از چشمان ندامت جاري مي‌سازم، به اميد لطف بي‌دريغ و بخشش بي‌رقيب تو، بپذير توبة پشيمان را

الهي! تنها به اميد عفو و به تمناي لطف تو، بر ريسمان دعا چنگ مي‌زنم تا نگاه بخشايش‌گرت را از من دريغ نداري

الهي! تو خود به بندگانت وعده دادي كه از فضلت طلب كنيم؛ چرا كه نسبت به ما رحيم و مهرباني

الهي! باز آمدم به آغوش رحيمت و در ساية لطفت به انتظار نسيم روح‌انگيز معرفت، بي‌صبرانه نشسته‌ام.


اندر احوال دانشجویان

عفت معصومی*

ـ يكي را شنيدم از پيران استاد كه دانشجويي را همي گفت: اي فرزند، چندان كه تعلق خاطر دانشجو به ارفاق است اگر به درس خواندن بودي به معدل از A در گذشتي!

ـ استادي دانشجويان را پند همي داد كه جانان درس آموزيد كه تقلب امتحان را اعتماد نشايد و پارتي و التماس موقع اعتراض محل خطر است، كه استاد به يكباره نپذيرد. اما درس چشمه زاينده است و دولت پاينده و اگر دانشجو از درس بيفتد غم نباشد، و اگر مشروط شود غم بسيار. هر كجا رود فضول بيند و از وي معدل پرسند و مشروط شده لقمه چيند و سختي بيند.

ـ يكي از استادان راهنما دانشجويي را كه واحد افتاده بودي. پرسيد: اوقات عزيز چون مي‌گذرد گفت: همه شب در مصاحبت دوستان، سحر در مجالست رفيقان و همه روزه در بند التماس استادان! استاد راهنما را مضمون اشارت دانشجو حاصل كرد. روزگارش جيستم بفرمود: وي را به حال خويشش وا نهند و بعد 3 ترم مشروطي با اردنگي از دانشكده بيرون اندازد!

ـ ياد دارم كه در ايام امتحان من و دوستي، چون دو بادام مغز در پوستي، تقلب مي‌كرديم. ناگه استادي سر رسيد و بفرمود: در درس من تا كنون كسي تقلب ننموده! و چون بديدم همگي بيفتاده‌اند، اين شعر بر وي سرودم:

متاب رويت از دانشجوي، استاد                      تو با بخشندگي در وي نظر كن

اگر در درس تو من خنگ هستم                      تو بر من هم­چو ممتازان نظر كن

ـ با استادا ندانم چه كنم تا باور كني، اگر ندانم كه حكايتم چون بالاست و اگر بدانم و بنويسم، بر كدام را باور نداري:

نشنيدي كه دانشجويي در برگه خويش قد بيست نوشت

 آستينش بگرفت استادي تا به زور برگه‌اش را بگرفت!


بحران معنويت و نقش روحانيون

حسن امانی

براي بررسي معنويت در جهان معاصر، جهان را از نظر زماني به دو بخش قديم، يعني دنيايي كه دين‌داري و معنويت به طور سنتي در آن حاكم بود و جهان كنوني و معاصر كه دچار بحران معنويت شده است تقسيم مي‌كنيم و پس از تشريح تفاوت‌هاي اين دو جهان، چكيده‌اي از شرايط لازم براي حاكميت دين‌داري در جهام معاصر را بيان خواهيم نمود.

در جهان قديم، دين‌داري به طور كلي سمبل فرهيختگي و برخورداري از يك نظام فكري مترقي بوده است، زيرا در آن جهان، اكثريت جامعه، متخصصان آن مانند ملبيبان و صنعت‌گران و هنرمندان، لزوماً باسواد و متفكر نبودند و شايد نيازمند آن هم نبودند. سواد و مطالعه عموماً به طبقات خاص به ويژه گروه دين‌دار تعلق داشت كه به لحاظ فرايض ديني ملزم بودند كتاب آسماني خود و حواشي و تفاسير و احكام آن را بخوانند و بياموزند و بياموزانند، كه اين، تفكر و بحث را به دنبال داشت، به همين دليل گروه روحانيون و طبقه دين‌دار، مركز ثقل تفكر و انديشه، و يافتن راهكار براي مسائل اجتماعي بودند. عموم كارها با زحمت و تلاش نيروي انساني ميسر مي‌شد، لذا باز همه اين گروه‌هاي خاص مانند روحانيون بودند كه به لحاظ شغل روحاني و يا التزامه ديني فرصت مطالعه و كسب علم ـ با تأكيد بر علوم ديني ـ و ترويج آن را مي‌يافتند. در آن دوران برخورداري از اكثر علوم زمانه ـ‌كه در مراحل اوليه قرار داشتندـ براي يك مرد خاص امكان‌پذير بود كه معمولاً فرصت برخورداري از آن نيز نصيب عالمان ديني شده و دين‌داران نيز بر حسب توان خود از آن بهره‌مند مي‌شده‌اند. سرعت تغييرات اجتماعي در آن زمان بسيار كند و با مقياس سده و بلكه هزاره بوده است و در چنين شرايطي، متوليان ديني با آرامش خيال قادر به بررسي جوانب امر و اعمال اصلاحات و تغييرات لازمه بودند. با چنين وضعيتي، فرد دين‌دار، الگوي ايده‌آل هر فرد سعادت جوي جامعه بود. زيرا او به منبع علم، آگاهي و اخلاق و تفكر زمانه ـ كه همان عالمان ديني بودند ـ متصل بود.

در جهان معاصر ـ كه بنياد آن بر همان جامعه سنتي و دين‌گراي قديم استوار است ـ ديگر تفكر، به قشر و گروه خاص دين‌داران تعلق ندارد، بلكه تلاش در هر رشته تخصصي از پزشكي و صنعت گرفته تا هنر و علوم انساني، نيازمند برخورداري از دانش و قدرت تفكر و ابتكار و ديد روشن است.

پس از پيشرفت‌هاي علمي و صنعتي، انسان به چنان رفاهي دست يافت كه تقريباً براي اكثر اقشار جامعه، فرصت‌هاي تحصيلي تا سطوح عالي، مطالعات روزمره، كسب اخبار نيز فرصت‌هاي بحث و اعلام نظر در هر زمينه‌اي فراهم گشته است. در جهان معاصر ديگر يك فرد با هر مقدار توانايي و استعداد نيز نه تنها نمي‌تواند از تمام علوم زمانه آگاهي يابد، بلكه حتي در يك حوزه خاص ـ فرضاً علوم ديني ـ نيز فقط شاخه‌اي از آن را به عنوان تخصص خود مي‌تواند بر گزيند. و در آن حركت كند. امروزه، آگاهي و علم از افراد خاص به كل جمعيت، آزادانه و بدون محدوديت پخش شده است. علاوه بر اين، سرعت تغييرات علمي و اجتماعي چنان زياد شده است كه به مقياس سال و حتي ماه و هفته رسيده است و فرد عالم به علمي خاص نيز بايد خود را با اين تغييرات سريع وفق دهد.

تفاوت‌هاي مذكور به علاوه غفلت و عدم واكنش مناسب از سوي اكثر متوليان ديني نسبت به آنها، موجب گشت تا چنين به نظر برسد كه دين و دين‌داري كه متعلق به زمان نا‌آگاهي بشر بود، عمرش به سر آمده است. در اثر اين تفكر، هر چقدر جامعه‌اي بيشتر از آثار پيشرفت‌هاي علمي و اجتماعي جهان معاصر بهره‌مند مي‌شد، به همان نسبت معنويت در آن رنگ مي‌بافت و به كنار رانده مي‌شد. هر چند نبايد اين واقعيت را از نظر دور داشت كه معمولاً هيچ انساني خداي خود را به هر صورتي كه برايش قابل درك است، فراموش نخواهد كرد و اين بحث مربوط به آثار عملي اين ايمان الهي است كه ظاهراً در دين‌داري متجلي مي‌گردد.

سرانجام پس از گذشت چندين دهه كه گروه‌هایي از مردم نهايت سعادت خود را در علوم روز و فن‌آوري‌هاي زمانه مي‌جستند و در ديگر سو ـ اكثر متوليان ديني، بهت‌زده و گاه به حالت قهر، در حلقه‌هاي بسته خود، به باز خواني مي‌كرد و متون ديني كلاسيك و علوم و آيين سنتي خود مشغول بودند و بهشت و رستگاري را تنها از آن پيروان و مريدان خود مي‌دانستند، جهانيان رفته رفته متوجه ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي از دست رفته و جاي‌گزين نشده خود شود و خواهان و آماده بازگشت دوباره به رفتارهاي عملي معنوي در زندگي شدند. گروهي از متوليان ديني نيز كه چشم خود را به تغييرات شگرفت زمانه گشوده بودند آماده ورود به عرصه جديد دين‌داري گشتند.

بحث اصلي از اين جا آغاز مي‌شود كه چه تفاوتي در الگوهاي رفتاري و دين‌داران بايد ايجاد شود تا آنها به نوبه خود، سهمي در باز گرداندن ارزش‌هاي معنوي در زندگي انسان معاصر داشته باشند؟

و اكنون نكاتي فهرست‌وار در انطباق رفتارهاي موثر دين‌داران با شرايط جديد ذكر مي‌كنيم:

1. اين واقعيت بايد پذيرفته شود كه مخاطب امروزي دين، انساني است بسيار آگاه‌تر از گذشته كه به راحتي به وقايع، دانش‌ها و فرهنگ‌هاي متنوع محلي و جهاني دسترسي دارد؛

2. برخي از مفاهيم ديني مانند كافر، مذهب، خارج از دين و نيز احكام مربوط به آنها در هر دين بايد مورد بازنگري قرار گيرد، هم چنين مواضع اديان و مذاهب نسبت به يك‌ديگر كه تاكنون برخاسته از شرايط سياسي اجتماعي جهان قديم و عموماً به حالت نفي و يا حداقل ناديده انگاري بوده است ـ نياز به تعديل و بازنگري واقع بينانه دارد. اين موضوع به عنوان يكي از كليدي‌ترين راهكارهاي حل بحران معنوي جهان معاصر تحت نام «گفت‌وگوي ميان اديان و مذاهب» مطرح است. چگونه ممكن است انسان را به بازگشت به ارزش‌هاي ديني دعوت نمود در حالي كه ميان اديان يا حتي مذاهب درون ديني حالت تفاهم و تقابل وجود دارد؟

روشن است كه دعوت به تفاهم و شناسايي بين اديان به معناي نفي تكثر آرا نيست و همان طور كه عدم هم زباني مردم در كشورهاي مختلف، موجب خصومت ميان آنها نمي‌شود، هدف از گفت‌وگوي اديان نيز از ميان برداشتن خصومت‌ها و دشمني‌هاي اغلب بي‌اساس و عموماً تاريخ گذشته است؛

3. در جهان قديم و ديدگاه سنتي دين، زندگي انسان عموماً به دو بخش مقدس و معمولي تقسيم مي‌شده كه بخش مقدس آن به اوقات يا اماكن مربوط به عبادت و فرايض تعريف شدة ديني و حداكثر انجام امور خيريه ـ آن هم در قالب تعريف شده ديني ـ محدود مي‌شد و ساير اعمال انسان «دنيوي و مادي» محسوب مي‌گشت. امروزه با تغيير و گسترش اين مفاهيم به همه تلاشي كه منجر به آرامش، نظم، وفاه و صلح اجتماعي مي‌گردد، و نيز تقدس بخشيدن به فعاليت‌هاي نظام‌مند و مفيد بشري، مي‌توان معنويت را در تمام ابعاد زندگي تسري داد و تعريف جدید و زيبايي از دين‌داري به دست داد؛

4. مفاهيم و تعاريف جديد ديني درباره موضوع‌هاي جديد نيز مي‌تواند جنبه‌هاي ناشناخته معنويت را آشكار سازد. تخريب محيط زيست كه ارزش‌يابي علمي آن را معادل صدها و بلكه هزاران قتل نفس عنوان مي‌كند، يا تجارت و مصرف مواد مخدر كه جوامع را به پژمردگي و تباهي مي‌كشاند، نمونه‌هايي از مسائل خاص جهان معاصر هستند كه ديدگاه سنتي اديان، موضوع خود را در برابر آنها روشن نكرده است؛

5. شفافيت و روشن شدن مواضع و مفاهيم ديني، از مهم‌ترين مواردي است كه مانع از سوء استفاده از دين توسط تعبيرهاي اشتباه شخصي و گاه لانه گزيني فاسدان و ناصالحان در پوشش‌هاي دين‌داري مي‌گردد، كه اين از بزرگ‌ترين آفات اديان و از عوامل دوري مردم از دين و معنويت آن بوده است. متأسفانه در اكثر جوامع و محافل ديني، ظواهر و مناسك دين و جزئيات اجرايي آنها چنان در مركز توجه دين‌داران قرار گرفته كه تهذيب نفس و تزكيه و اصلاح اخلاقي را به حاشيه رانده است.

جمع‌بندي

مي‌توان گفت كه فرد دين‌دار، عامل اجرايي و تجلي ديدگاه‌هاي انديشوران و روحانيون است و او تنها در صورتي موفق به وارد كردن ارزش‌هاي معنوي در زندگي بشر در جهان معاصر خواهد شد كه خود به جهان امروزي تعلق داشته و براي تغييرات فردا، آگاهانه آماده باشد.

منابع

1. محمدرضا شرفي، آسيب‌شناسي هويت فرهنگي، صداي عدالت

2. حسين كاجي، انسان معاصر، مساله معنا و هويت، حوزه و دانشگاه

3. اينترنت

4. نمايه

5. سيد محمد ثقفي، امام خميني و احياي هويت اسلامي، نشريه بهار

6. رنه گنون، ترجمه ضياء الدين دهشه‌ي، بحران دنياي متجدد، تهران، اميركبير، 1378.


حديث قدسي

جنان الحلو

قال رسول الله «صلي الله عليه و آله» قال الله سبحانه و تعالي: يا داود انّي وضعت خمسة في خمسة و النّاس يطلبونها في خمسة اخري:

1. وضعتُ العلم في الجوع و الجُهد و هم يطلبونه في الشبع و الراحة، 2. وضعتُ العزّه في طاعتي و هم يطلبونها في خدمة السلطان 3. وضعتُ الغني في القناعة و يطلبونه، في كثرة المال، 4. وضعتُ رضاي في سخط النفس و هم يطلبونه في رضي النفس، 5. وضعتُ الراحة في الجنة و يطلبونها في الدنيا.

رسول الله فرمودند: خداوند سبحان فرمود: اي داود من پنج چيز را درون پنج چيز قرار دادم و مردم آنها را در پنج چيز ديگر جستجو مي‌كنند:

1. علم را در گرسنگي و تلاش قرار دادم و آنها در سيري و آسايش جست و جو مي‌كنند، 2.عزّت را در اطاعت خود قراردادم و آنها در خدمت سلطان (حاكم) جستجو مي‌كنند، 3. بي‌نيازي را در قناعت قرار دادم و آنها در پولداري جستجو مي‌كنند، 4. رضاي خودم را در خشم نفس قرار دادم (مخالفت با نفس) و آنها در رضاي نفس جستجو مي‌كنند، 5. آسايش را در بهشت قرار دادم و آنها در دنيا جستجو مي‌كنند.

1. وضعت العلم في الجوع و الجهد و هم يطلبونه في الشبع و الراحه؛ علم را در گرسنگي و تلاش قرار دادم و آنها در سيري و آسايش جستجو مي‌كنند.

علم چيست؟ علم پنج مرحله است: 1. مرحله اول، سكوت است، 2. مرحله دوم، گوش سپردن نه گوش دادن يعني با تأني و توجّه گوش كردن است، 3. ‌مرحله سوم، حفظ آن چه كه آموخته شده البته ملتفتيد كه منظور از حفظ اين نيست كه عبارت را آن­قدر تكرار كنيد كه حرف به حرف آن را به حافظه بسپاريد بلكه در ذهن سپردن آن كه يكي از روش‌هاي آن نوشتن است كه خلاصه‌اي از آن­چه آموختيد بنويسيد، 4. عمل به آن: تا مصداق عالم به عمل همانند زنبور بي عسل نباشد، 5. مرحله پنجم نشر علم است كه زكات علم به شمار مي‌آيد. خيلي از دانشمندان مي‌گويند: اگر علمي را كه آموختيد به ديگري منتقل نكرديد مطمئن نباشيد كه آن را آموختيد.

درباره اينكه دانش در گرسنگي و تلاش نهاده شده است. داستاني از ملاصالح مازندراني داماد علامه مجلسي (قدس سره) ذكر مي‌شود كه مي‌گفت: من حجت خدا بر طلبه‌ها هستم براي اين كه من از همه فقيرترم به طوري كه حتي پول اين را ندارم كه چراغي براي مطالعه روشن كنم (نقل مي‌شود كه ملاصالح مازندراني از نور وضوخانه عمومي براي مطالعه استفاده مي‌كرد) و حافظه‌ام از همه شما كمتر است نقل شده كه راه خانه‌اش را گم مي‌كرد به او گفتند روي درخانه‌ات اسمت را بنويس گفت كوچه را نمي‌شناسم، در حالي كه بهترين شرح را بر اصول كافي دارد.

بله، علم را در گرسنگي و تلاش قرار دادم و آنها را در سيري و آسايش مي‌جويند سعدي مي‌گويد:

دانش و خواسته است نرگسند و گل                 كه به يك جاي نشكفند به هم

2. دوم عزّت را دراطاعت خودم قرار دادم و آن را در خدمت سلطان مي‌جويد

مي‌خواهيد ( در نزد فلان شخص عزيز باشيد براي او تملّق مي‌كنيد تا به اين وسيله به او نزديك شويد، ولي همان­گونه كه خداوند فرموده است: (العزّه‌لله جميعاً) (تمام عزّت براي خداست) اگر جوينده آن هستيم بايد از راه حرمت به طرف آن برويم.عالمي مي‌گفت اگر دنيا را مي‌خواهي نماز شب‌بخوان و اگر آخرت را مي‌خواهي نماز شب بخوان، زيرا تو حتي اگر دنيا را بخواهي باز هم مردم فكر مي‌كنند تو آدم پرهيزكاري و به تو احترام مي‌گذارند و عالمي ديگر مي‌گويد من خودم اين را آزمايش كردم ديدم با نماز شب موفقيت دنيوي من نيز بيشتر است.

3. بي‌نيازي را در قناعت قرار دادم و در زيادي اموال جستجو مي‌كنند

انسان فكر مي‌كند، اگر پول داشتم كه فلان چيز را بخرم خوب است، اما تا آن را خريد نياز ديگري متولد مي‌شود و نيازمند‌تر خواهد شود كه چيز ديگري را تهيّه كند و براي نگه­داري آن­چه تهيّه كرده است نيز باز به پول نياز دارد.

سعدي مي‌گويد:

چشم تنگ دنيا دوست را                   يا قناعت پر كند يا خاك گور

متأسفانه مي‌بينيم از شدت پول دوستي برخي، پولداران را هر چند كه ارزشي جز پولشان نداشته باشند احترام مي‌گذارند. خيلي را مي‌بينيم كه با وضعيت نفسي بدي دائماً به دنبال پول مي‌دوند تا با آن آسايش خود را تأمين كنند، ولي هميشه جمع مي‌كنند بدون اين كه هيچ وقت آسايشي داشته باشند البته منكر آن نيستم كه پول در زندگي بي‌تأثير نيست، ولي چگونه آن را به دست آوريم و چگونه خرج كنيم و چقدر از زندگي خود را خرج آن كنيم مهم است، سه سؤال روز قيامت پرسيده مي‌شود درباره زندگي و جواني و پول. پس تمام جواني و بلكه زندگي خود را براي بدست آوردن پول خرج نكنيم و با آن آخرت را نخريم.

4. رضاي خودم را در مخالفت با نفس قرار دادم و آنها در رضايت نفس جستجو مي‌كنند

نقل مي‌شود كه برخي از علما قانون كارشان مخالفت با نفس بوده در هر چيزي كه نفس اراده مي‌كند (البته مشخص است كه منظور از نفس در اينجا نفس امّاره نه نفس لوامّه و نفس مطمئنّه) هر وقت نفسش از او چيزي بخواهد با او مخالفت مي‌كند تا هرگز در او طمع نكند براي اين­كه انسان اگر دنبال هواي نفسش برود به او رحم نمي‌كند. و او را به هاويه مي‌اندازد. و كار به جايي مي‌رسد كه به آن­چه خدا را راضي مي‌كند نگاه نمي‌كند. چشم مي‌دوزد به رضاي نفس امّاره و به جايي مي‌رسد كه نه فقط موفق به توبه نمي‌شود بلكه اشكمش جز براي مسائل پست دنيوي خشك مي‌شود. دعايي كه در آن جسارت‌هاي انسان بر ساحت ريويي ذكر شده ما را به گريه نمي‌اندازد بلكه اگر كمترين مسئله دنيوي به دست نيامد باعث گريه مي‌شود. از نفس امّاره به خدا پناه مي‌بريم.

5. آسايش را در بهشت قرار دادم و آن را در دنيا جستجو مي‌كنند

بيشتر ما به جز معدودي به دنبال آسايش در دنيا مي‌رويم و طبيعي است كسي كه دنبال چيزي برود كه وجود ندارد آن را نمي‌يابد.

بايد بدانيم كه دنيا جاي آسايش نيست بلكه فرصتي كوتاه است كه به ما داده شده تا كاري براي آخرت انجام بدهيم.

خداوند همه ما را توفيق دهد كه عامل باشيم.


سیمای پیامبر اعظم(ص) در نهج البلاغه

تقدسی­نیا

سال 1385 توسط رهبر معظم انقلاب به نام پیامبر اعظم(ص) مزّین شد. بر آن شدیم تا شخصیت آن بزرگوار را از زبان امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) معرفی کنیم مقام معظم رهبری در پیام نوروزی خود فرمودند:

«در این مقطع زمانی، یاد و نام مبارک پیامبر اعظم از همیشه زنده­تر است؛ و این یکی از تدابیر حکمت و الطاف خفیف الهی است. امروز امت اسلام و ملت ما بیش از همیشه به پیغمبر اعظم خود نیازمند است؛ به هدایت او، به بشارت و انذار او؛ به پیام و معنویت او، و به رحمتی که او به انسان­ها درس داد و تعلیم داد. امروز درس پیغمبر اسلام(ص) برای امتش و برای همة بشریت، درس عالم شدن، قوی شدن، درس اخلاق و کرامت، درس رحمت، درس جهاد و عزت و درس مقاومت است. پس نام امسال به طور طبیعی، نام مبارک پیامبر اعظم است. در سایة این نام و این یاد، ملت ما درس­های پیغمبر را باید مرور کند و آنها را به درس­های زندگی و برنامه­های جاری خود تبدیل کند. ملت ما به شاگردی مکتب نبوی و درس محمد(ص) افتخار می­کند. ما درس اخلاق پیغمبر، درس عزت پیامبر اعظم، درس علم آموزی و درس رحمت و کرامت و درس وحدتی را که ایشان به ما داد درس­های زندگی ماست، باید در برنامة زندگی خودمان قرار بدهیم».

در این میان قرآن: اولاً و نهج البلاغه که سخنان و خطبه­های دلنشین امیرالمومنین علی(ع) است؛ ثانیاً بهترین و معتبرترین منبعی است که می­تواند در معرفی شخصیت رسول گرامی اسلام(ص) برای ما مفید باشد.

پیامبر، هشدار دهندة همة جهانیان

همان­گونه که قرآن هشدار دهنده برای تمام جهانیان است: لِلعالَمینَ نذیراً[1] خداوند پیامبر اعظم(ص) را نیز هشدار دهندة برای تمام جهانیان مبعوث فرمود.

علی(ع) در این­باره می­فرماید:

« اِنّ اللهَ بَحَثَ مُحَمّداً نَذیراً لِلعالَمینَ؛[2] همانا خداوند پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) را هشدار دهنده جهانیان مبعوث فرمود».

پیامبر موعظة حسنه

خداوند قرآن را موعظه قرار داد و فرمود: مَوعَظِةٌ مِن رَبّکُم،[3] پیامبر اکرم(ص) نیز مردم را با موعظه نیکو به سوی یکتاپرستی دعوت نمود.

حضرت علی(ع) می­فرماید:

«فَبالَغَ فی النَّصیحَةِ وَ مُضی عَلَی الطّریقَةِ، وَ دَعا اِلیَ الحِکمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ؛[4] پیامبر در نصیحت و خیرخواهی نهایت تلاش را کرد، و آنان را به راه راست راهنمایی، و از راه حکمت و موعظه نیکو مردم را به خدا دعوت فرمود.»

پیامبر بهترین راهنمای هدایت

قرآن کتابی است که مردم را به استوارترین و محکم­ترین راه­ها دعوت می­کند: اِنَّ هذا القُرآنَ یَهدی لِلَّتی هِیَ اَقوَمُ.[5] حضرت علی(ع) نیز در مورد پیامبر عظیم­الشأن می­فرماید:

«وَ اقتَدُوا بِهَدیِ نَبِیِّکُم فَاِنَّهُ اَفضَلُ الهَدیِ؛[6] به راه و رسم پیامبرتان پیروی کنید که بهترین راهنمای هدایت است».

سنت پیامبر، بهترین سنت­ها

خداوند دستور می­دهد که قرآن کتاب مبارکی است و از آن پیروی کنید: هذا کِتابٌ اَنزَلناهُ مَبارَکٌ فَاتَّبَعُوهُ.[7] حضرت علی(ع) نیز می­فرماید:

«وَ استَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَانِنَّها اَهدی السُّنَنِ؛[8] رفتارتان را با روش پیامبر تطبیق دهید که هدایت کننده­ترین روش­هاست».

روشن­گری کلام پیامبر

خداوند، قرآن را «بیان» برای مردم معرفی می­کند و می­فرماید: هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوعِظَةٌ لِلمُتًّقینَ.[9] حضرت علی(ع) نیز سخنان رسول خدا(ص) را روشن­گر و بیان برای همة مردم اعلان می­کند:

«کَلامُهُ بَیانٌ وَ صَئمتُهُ لِسانٌ؛[10]  گفتار آن حضرت روشن­گر و سکوت او زبانی دیگر بود.»

پیامبر، طبیب دل­ها

خداوند قرآن را شفا بخش و طبیب دل­ها معرفی می­کند و می­فرماید: یا اَیٌّها النّاسُ قَد جآءَتکُم مَوعِظَةٌ مَن رَبِّکُم وَ شِفاءٌ لِما فی الصُّدوُر. [11] حضرت علی(ع) نیز پیامبر اکرم(ص) را طبیب دل­ها معرف می­کند:

«طَبیبُ دَوّائر بِطِبُهِ، قَد اَحکَمَ مَرا هِمَهُ، وَ اَحمی مَواسِمَهُ، یَضَعُ ذالِکَ حَیثُ الحاجَةُ إلَیه، مِن قُلُوبٍ عُمیٍ، وَ آذانٍ ضُمّ، وَ اَلینَةٍ بُکمٍ مُتَتَبِعٌّ بِدَوائِهِ مَواضِعَ الغَفلَةِ، وَ مَواطِنَ الحَیرَةِ؛[12] پیامبر طبیبی برای درمان بیماران است، مرهم­های شفا بخش او آماده، و ابزار داغ کردن زخم­ها را گداخته، برای شفای قلب­های کور، و گوش­های ناشنوا، و زبان­های لال آماده است و با داروی خود در پی یافتن بیماران فراموش شده و سرگردان است.»

پیامبر رحمت

خداوند سبحان، قرآن را کتاب رحمت معرفی کرده: نَزّلنا عَلیکَ الکِتابَ تبیاناً لِکُلّ شیٍ وَ هُدیً وَ رَحمةً وَ بُشری لِلمُسلمینَ[13] و نیز در آیة دیگر پیامبرش را نیز رحمت برای جهان هستی معرفی می­کند: وَ ما اَرسلناکَ اِلمّا رَحمةً لِلعالَمینَ[14] حضرت علی(ع) نیز طی بیانی رسول اکرم(ص) را به رحمت برای جهانیان معرفی می­نماید:

«وَ بَحیتُکَ یعحَةٌ وَ رَسُولُکَ بِالحقّ رَحمَةً؛[15] خداوندا! پیامبر نعمتی است که برانگیخته­ای و رحمتی است که به حق فرستاده­ای.»

پیامبر شاهد

یکی از اوصافی را که خداوند در قرآن برای پیامبر خدا(ص) ذکر می­کند «شاهد» بودن است، یعنی کسی که حضور داشته و واقعه و حادثه را مشاهده کرده و از چند و چون آن کاملاً آگاه است. در قرآن سه مرتبه از آن حضرت به عنوان شاهد نام برده شده است:

1. آیه 45 سورة احزاب: اِنّا اَرسَلناک شاهداً...

2. آیه 8 سوره فتح: اِنّا اَرسَلناکَ شاهداً...

3. آیه 15 سوره مزّمّل: اِنّا اَرسَلنا اِلَیکُم رَسُولاً شاهِداً عَلَیکُم...

علامه طباطبایی در تفسیر ارزش­مند المیزان ذیل آیة شریفة 143 سوره بقره می­فرماید:

«مراد از شاهد بودن پیامبر(ص) این است که حضرت در دار دنیا تحمل شهادت می­کند نسبت به اعمال مردم و در عالم آخرت ادای شهادت می­نماید».

در قرآن کریم به تمامی افراد اخطار می­کند: اگر کاری را در خلوت و یا در میان انجام دهید، هم خداوند از آن آگاه است و هم رسول و فرستادة او و هم مؤمنان و سپس شما به عالم قیامت منتقل می­شوید و به کیفر اعمالتان می­رسید.[16]

حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) در نهج­البلاغه نیز یکی از اوصاف آن حضرت را «شاهد» ذکر می­کند و می­فرماید: «وَ شهیدُکَ یَومَ الدّین؛[17] یعنی پیامبر شاهد روز رستاخیز است.

جهاد و شهادت پیامبر(ص)

وقتی آتش جنگ شعله­ور می­شد به گونه­ای که گویا جنگ­جویان را می­خواهد در کام خود فرود برد؛ مسلمانان به پیامبر(ص) پناهنده می­شدند، تا رسول خدا(ص) شخصاً به نبرد پردازد و خداوند به وسیلة او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل فرماید، و در سایة آن حضرت ایمن گردند. امیرالمومنین علی(ع) در این­باره می­فرماید:

«کُنّا اِذا احمَدَّ البأسُ اِتَّقَینا بِرسُولِ اللهِ فَلَم لِکُن اَحَدٌ مِنّا اَقرَبُ اِلیَ العَدُوّ مِنهُ؛[18] هرگاه آتش جنگ شعله می­کشید، ما به رسول خدا پناه می­بردیم و آن حضرت از همة ما به دشمن نزدیک­تر بود.»

فلسفة بعثت پیامبر

خداوند قرآن را نازل فرمود تا مردم را از تاریکی­ها به سوی نور و روشنایی هدایت نماید. «کِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَیکَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلماتِ اِلیَ النُورِ»[19] حضرت علی(ع) نیز فلسفة بعثت پیامبر را چنین بیان می­دارد.

«فَبَعَثُ اللهُ مُحمّداً بِالحَقّ لِیُخرِجُ عِبادَهُ مِن الاَوثانِ اِلی عِبادَتِهِ، وَ مِن طاعَةِ الشَّیطانِ اِلی طاعَةِ؛[20] خداوند حضرت محمد(ص) را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین به آتها رهایی بخشیده و به پرستش خود راهنمایی کند، و آنان را از پیروی شیطان نجات داده به اطاعت خود کشاند.

ویژگی­های پیامبر اعظم(ص)

حضرت علی(ع) در خطبه 72 نهج­البلاغه، بیست ویژگی را برای رسول خدا(ص) ذکر فرموده­اند:

«اَللّهُمَ ... اجعَل شَرائِفَ صَلَواتِکَ و نَوامِیَ بَرَکاتِکَ عَطی مُحَمّدٍ عَبدِکَ وَ رَسُولکَ؛ بار خدایا! گرامی­ترین درودها و افزون­ترین برکات خود را بر محمد(ص) بنده و فرستاده­ات اختصاص ده.

1. اَلخاتِمِ لِما سَبَقَ: پیامبری که خاتم پیامبران گذشته است.

2. وَ الفاتِحِ لِما الفَلَقَ: و گشایندة درهای بسته و پیچیده است.

3. وَ المُعلِنِ الحَقّ بِا لحَقِّ: دین حق را به حق آشکار کرد.

4. وَ الدّافِعِ الجَیشاتِ الاباطیِلِ: از نادرستی­ها و باطل­هایی که سرو صدا به راه انداخته بودند جلوگیری نمود.

5. وَ الدّامِغِ صَولاتِ الاَضالینِ: شوکت گمراهان را درهم شکست.

6. لَما حُمِّلَ فاضطَلَعَ: همان­طور که با تمام قدرت، سنگینی بار رسالت را تحمل کرد.

7. قائماً بِاَمرِکَ: و به فرمانت قیام کرد.

8. مُستَوفّزاً فی مَرَضاتِکَ خَیرَ فاکِلٍ عَن قُدُم: و به سرعت در راه رضا و خشنودیت گام برداشت و حتی یک قدم هم به عقب برنگشت.

9. وَ لا واهٍ فی عَزمٍ: و ارادة او سُست نشد.

10. و اعیاً لِوَحیکَ: و در قبول و پذیرش وحی نیرومند بود.

11. حافِظاً لِعِهدِکَ: حافظ و نگهبان عهد و پیمان تو بود.

12. ماضیاً عَلی نَفاذِ اَمرِکَ حَتّی اَوری قَبَسَ القابِسِ: آن­چنان در اجرای فرمانت کوشش کرد که شعلة فروزان  حق را آشکار کرد.

13. وَ اَضاءَ الطریقَ لِلخابِطِ: و راه را برای جاهلان روشن ساخت.

14. وَ هُدِیَت بِهِ القُلُوبُ بَعدَ خَوظاتِ الفِتَنِ وَ الآثامِ: و دل­هایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند و به واسطة او هدایت گردیدند.

15. وَ اَقامُ بِمُوضِحاتِ الاَعلامِ: پرچم­های حق را بر افراشت.

16. وَ نَیَّراتِ الاَحکامِ: و احکام زندة اسلام را برپا نمود.

17. فَهُوَ اَمینُکَ المَأمُونُ: پس او امین مورد اعتماد تو بود.

18. وَ خازِنُ عِلمِکَ المَحزوُنِ: و گنجینه دار علم نهان تو بود.

19. وَ شهیدُکَ یَومَ الذّین: و شاهد و گواه در روز رستاخیز خواهد بود.

20. وَ بَعیتُکَ بِالحقّ وَ رَسُولَکَ التی الخَلَقَ: و برانگیخته تو برای بیان حقایق و فرستادة تو به سوی مردم است.

دعای علی(ع) برای پیامبر(ص)

«اَللّهُمَ افسَح لَهُ مَفسَحاً فی ظِلّکَ، و اجزِهِ مُضاعَفاتِ الخَیرِ مِن فَضلِکَ. اَللّهُمَّ وَ اَعلِ بَناءِ البانینَ بِئاءَهُ، وَ اَکوِم لَدَیکَ مَنزِلَتَهُ، وَ اَتهِم لَهُ نُورَهُ، وَ اجزِهِ مِنِ ابتِعاتِکَ لَهُ مَقبُولَ الشَّهادَةِ، مَرضیَّ المَقالَة، ذا مَنطِقٍ عَدلٍ، وَ خُطبَةٍ فَصلٍ. اَللّهُمَّ اجمَع بَینَنا وَ بَینَهُ فی بَردِ العَشیشِ وَ قََرارِ النِّعمَةِ، وَ مُنی الشَّهَواتِ، وَ اَهواءِ اللَّذّاتِ، وَ رَخاءِ الدَّعَةِ، وَ مُنتَهَی الطُّمَاٌنینَةِ وَ تُحفِ الکَرامَةِ؛[21] خدایا! سایة عنایت خود را بر او بگستران، و به فضل خویش پاداشت او را فراوان گردان. خدایا! کاخ آیین او را از هر بنایی برتر، و مقام او را در پیشگاه خود گرامی دار، و نور شریعت او را در سراسر گیتی بگستر، و پاداش رسالت او را پذیرش گواهی و شفاعت و قبول گفتار او قرار ده، زیرا که دارای منطقی عادلانه و راه جدا کننده حق از باطل بود.



*. دانشجوی کارشناسی ارشد رشته تاریخ.

*. دانشجوی کارشناسی علوم سیاسی.

[1]. سورة فرقان: 1.

[2]. نهج البلاغه، خطبه 26.

[3]. سورة یونس: 57.

[4]. سورة نهج البلاغه، خطبه 94.

[5]. سورة اسراء: 9.

[6]. نهج البلاغه، خطبه 110.

[7]. سورة انعام: 155.

[8]. نهج البلاغه، خطبه 110.

[9]. سورة آل عمران: 138.

[10]. نهج البلاغه، خطبه 96.

[11]. سورة یونس: 57.

[12]. نهج البلاغه، خطبه 108.

[13]. سورة نحل: 89.

[14]. سورة انبیاء: 107.

[15]. نهج البلاغه، خطبه 106.

[16]. سورة توبه: 105.

[17]. نهج البلاغه، خطبه 72.

[18]. همان.

[19]. سورة ابراهیم: 1.

[20]. نهج البلاغه، خطبه 147.

[21]. نهج­البلاغه، خطبه 72.

نوشته شده توسط سردبیر در 3:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

ظهور 9/4

عبارت دل به دل راه داره؟!

روح الله هژیری*

سؤال: دل به دل راه دارد یعنی چه؟!

این اصطلاح رایج و مرسومی است که افراد به تناسب موقعیت­های زمانی و مکانی که در جریان زندگی برای­شان پیش می­آید، همانند نظایر زیر مورد استعمال قرار می­دهند:

1. در زمانی که به طور اتفاقی دو شخص در یک لحظه خواسته مشترکی را از یک دیگر مطالبه کنند؛

2. دو فردی که خیلی علاقه مند به دیدن یک دیگر هستند به طور غیر منتظره و اتفاقی در یک جا هم دیگر را ملاقات می­کنند؛

3. دوست داشتن و ارادت قبلی دو طرف به یک دیگر بدون این که یک دیگر را ملاقات کرده باشند و اساساً طرفین از نظر مسافت فرسنگ­ها با یک­دیگر فاصله داشته باشند.

به راستی این اصطلاح یا ضرب المثل چه معنایی دارد و حکمت آن چیست؟

آن چه به طور مختصر در این نوشتار به آن می­توان پرداخت:

الف: معنای ابتدایی این اصطلاح؛

ب: بیان نمونه روایی و تاریخی این اصطلاح در زمان پیغمبر اکرم(ص)؛

ج: بیان علمی امروزی آن [تله پاتی]

الف) به معنای این که دوستی و مهر هماره از دو سر باشد.

دل را بدل رهی است در این گنبد سپهر                       از سوی کینه کینه و از سوی مهر مهر[1]

ب) در یمنی پیش منی. (یعنی هرجا باشی در گوشه دلم جا داری و هرگز غایب از نظر نبودی تا حضورت را آرزو کنم)

اویس قرنی اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قَرَن واقع در کشور یمن می­زیسته است. عاشق بی­قرار حضرت رسول اکرم(ص) بود، ولی به درک صحبت آن حضرت موفق نگردید... مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است «در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود». پرسیدند: «این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمود «اویس قرنی» عرض کردند: «او تو را دیده است» فرمود: « به چشم سر و دیده ظاهر ندیده، زیرا در یمن است و به جهاتی نمی­تواند نزد من بیاید، ولی با دیده باطن و چشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری: «در یمن است ولی پیش من است».

آن گاه حضرت رسول اکرم(ص) در مقابل دیدگان بهت زده اصحاب ادامه دادند که:

«اویس به دو دلیل نمی­تواند نزد من بیاید: یکی غلبه حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قائل شده است. چه اویس را مادری است مؤمنه و خداپرست و علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید. اما مادر پیر و علیل را چه کنم؟ جواب دادم: «تیمار داری و پرستاری از مادر، افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش. در یمن پیش منی».

یک بار بر اثر غلبه اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند، ولی! من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت. «چون به خانه آمدم رایحه عطر آگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم.

اهل خانه گفتند: اویس آمد و مدتی به انتظار ماند، ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود سر آمد و نتوانست شما را ببیند، ناگزیر به قَرَن مراجعت کرد: متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.»[2]

ج) تله پاتی: «در روان­شناسی که به آن سایکولوژی یا پسیکولوژی اطلاق می­شود قسمت جدیدی به آن اضافه شده که می­گویند "پاراسایکولوژی"، یعنی ماورای روان­شناسی. "پارا" در لغت فرانسه و انگلیسی، یعنی چیزی ماورایی، ورایی. این قضیه "تله­پاتی" و "هیپنوتیزم" در مبحث پاراسادیکولوژی قرار می­گیرد.

"تله­پاتی" که از لغت «تله» می­فهمیم که مورد فاصله دور است، یعنی ارتباط از فاصله دور که انسانی با انسان دیگری در حالی که باهم فاصله مکانی زادی دارند ارتباط برقرار می­کنند. انسانی در یک اتاق و انسان دیگری در یک شهر دیگر و یا در اتاق دیگری باهم ارتباط مغزی برقرار می­کنند و باهم حرف می­زنند.

اصولاً در طبیعت براساس فیزیک جدید هر جسمی از خودش موج صادر می­کند، خلاصه مادّه چیزی نیست جز حرکت و حرکت یعنی موج، برای مثال یک گچ تخته سیاه از مولکول­هایی تشکیل شده که مولکول­ها از اتم­هایی و اتم­ها را فرض کنید از الکترون­ها و پروتون­هایی که تمام اینها دارای حرکت­هایی هستند، در حال تموج هستند و حرکت دورانی یعنی یک موج، اینها موج هستند. منتها موج­هایی است با فرکانس زیاد و موج­هایی است با فرکانس کمتر، ولی به هرحال براساس این فیزیک جدید، در طبیعت همه چیز موج است، و از خود موج صادر می­کند، این یک حقیقتی است.

بنابراین هنگامی که مغز ما فکر می­کند، امواجی از این مغز ساطع می­شود و در همة فضا و به همة اطراف می­رود. و بعد انسان دیگری که در نقطه­ای دور شد از این موج­هایی که از مغز من ساطع می­شود مقداری به مغز او می­رسد که مغز طرف، خود گیرنده­ای است. اگر قادر باشد که این موج را بگیرد با من می­تواند حرف بزند و این می­شود "تله­پاتی".

یعنی "تله­پاتی" ارتباط دو انسان است از راه دور توسط موجی که از مغز یکی ساطع و منتشر می­شود و به مغز دیگری می­رسد، حالا این که چرا بعضی از افراد می­گیرند و بعضی از افراد نمی­گیرند؟»[3] نک: به کتاب "انسان و خدا" دکتر مصطفی چمران.

نتیجه: بنابراین این "اصطلاح دل به دل راه دارد" با توجه به معنای ذکر شده برای آن در قسمت الف و نقل روایی و علمی آن که تله­پاتی گفته می­شود صرف یک اتفاق و یا صرف یک عبارت جعل شده توسط مردم نیست، بلکه اساساً یک ریشه روایی و علمی دارد که از گذشته تا به امروز سر زبان­های مردم افتاده است.

پس ای عزیز! بهتر آن نیست که انسان قلب خود را محل ارتباط با معبود خویش و اولیا و جانشینان بر حقش قرار دهد؟!

عَن الصادِقِ(ع):

«اَلقَلبُ حَرَم اللّه فَلا تَسکُن حَرَم اللّهِ غیرَ الله؛ قلب و دل انسان­ها حریم خداست پس در حرم خدا غیر از خدا را جای نده».


بررسی روان­شناختی موسیقی با تأکید بر آثار موسیقی غنائی

نویسنده: سیدکاظم زعفرانچیلر

مقدمه

در متن مختصری که پیش رو دارید سعی بر آن شده که گوشه­هائی از تأثیرات روانی اجتماعی موسیقی را مورد بررسی قرار دهد.البته این پیش فرض که موسیقی به منزلة یک پدیده اجتماعی در سطح کلان در جوامع مختلف می تواند اثر گذار باشد، را پذیرفته­ایم.

در این مقاله با دو رویکرد به مسئله موسیقی پرداخته ایم: یکی با رویکرد درون دینی و با نگاهی کوتاه به آن در حوزه های مختلف اسلامی و آثار اجتماعی آن از منظر دین. و دیگر با رویکرد علمی با بررسی ساختار آن و نحوه تأثیرگذاری آن و آثار اجتماعی که می­تواند داشته باشد. این مقاله پاسخ کوتاهی است به این که یک پدیده اجتماعی مثل موسیقی کی، چگونه، و تحت چه شرایطی و با چه ویژگی­هایی می­تواند چه تأثیرات اجتماعی داشته باشد. در ضمن سعی بر آن شده نقطه مشترکی را که دین و علم در خصوص موسیقی توافق نظر دارند تا حدی ارائه شود.

قبل از ورد به بحث لازم است تعریفی از موسیقی داشته باشیم.

معانی لغوی موسیقی: موسیقی (بضم م) ماخوذ از moosika  یونانی یا musica لاتینی است و ریشه mosa  یاmiss  می باشد که نام یکی از "نه" رب النوع اساطیری یونان و حامی هنرهای زیباست.

کلمه موسیقی، مرکب از "موسی"و "قی" است. موسی در لغت یونانی نغمه و سرود و"قی" نیز به معنای موزون و دلپسند است. (میرزاخانی:107)

تعریف دقیق و جامع و مانعی که برای تمامی فرهنگ ها قابل قبول باشد، و با برداشت­های تمامی افراد سازگار باشد، مشکل می باشد. در کل تعریفی که به صورت اجمالی و عمومی می­توان ذکر کرد چنین است:

(موسیقی را با جملاتی نظیر (علم صداها)،(هنر صداها)، و با صداهائی که Series of sounds  که دارای ریتم- ملودی یا آهنگ و ساخت (structure) هستند، تعریف کرده اند.(رفیع پور، 29:1375)

رویکرد برون دینی

در این رویکرد سعی بر آن شده با صرف نظر از آموزه های دینی بیشتر به جنبه جامعه شناختی موسیقی و آثار روانشناختی اجتماعی آن پرداخته شود. چون تأثیرگذاری موسیقی از راه احساسات صورت می­گیرد و به مقتضای نوع خود درجه ای از احساس و هیجان را بر می انگیزد، بنابراین ابتدا به توضیح دو واژه احساسات و هیجان و سپس به آثار اجتماعی آن می پردازیم.

هیجان

هیجان عبارت است از حالت آشفتگی، به هم خوردن تعادل، دادن پاسخ شدید و ناموزون به محرک؛ در زندگی امروزی هیجان ها به واسطه تأثیر فروانی که در رفتار، شخصیت و سلامت افراد دارند، از اهمیت ویژه­ای برخوردارند.

هیجان موسیقی مستقل است و هیچ گونه ارتباطی با اراده ندارد، زیرا نوسانات صوتی پس از آن که مغز ما کار خود را آغاز کند همه بدن ما را تحت تأثیر قرار می­دهد. هیجان، موسیقی ناهوشیار است- نقل از مجله رنالیته، پاریس، شماره اکتبر 1397 (جوهری زاده، 159:1349)

پروفسور ولف آدلر استاد دانشگاه کلمبیا می نویسد: موسیقی علاوه بر این که سلسله اعصاب ما را در اثر جلب دقت خارج از حد طبیعی سخت خسته می کند عمل ارتعاش صوتی که در موسیقی انجام می شود تولید تعرقی خارج از حد طبیعی در جلد می نماید که بسیار زیاد است و ممکن است مبداء امراض دیگری گردد- نقل از مجله دیمانش ایلوستره چاپ پاریس شماره 630 (جوهری زاده، 157:1349)

احساسات

احساس برداشتی است که از برانگیختگی هیجانی به فرد دست می دهد. وقتی هیجانی برانگیخته شود احساس های مختلفی مانند شادی، غم، ترس و خشم در شخص پدید می آید. احساس به طور کلی جنبه ذهنی دارد،چنان که در حالت ترس گروهی احساس می کنند که دلشان فرو می ریزد و در حالت شادی روحشان پرواز می کند. (پارسا، 97:1383)

تأثیر موسیقی و تحریک احساسی آن بر روی همه انسان ها یکسان نیست. به عبارت دیگر نمی توان گفت که موسیقی همه مخرب است یا سازنده، بلکه این بستگی به شرایط فردی و اجتماعی افراد دارد.

عشق یا مهر و محبت، رحم و شگفتی، کینه و نفرت، ترس و امید و غم و شادی و... اینها احساساتی است که در حالت های هیجانی امکان بروز دارد که موسیقی به تناسب نوع و ساختار خود می تواند آن را ایجاد نماید.

برخی آثار موسیقی غنایی (هیجانی مفرط)

باید توجه داشت برخی آثار موسیقی در دراز مدت بروز می کند به خصوص افرادی که به موسیقی سرگرمند و آن را جزء برنامه زندگی خود قرار داده اند.

از طریق موسیقی می توان در انسان ها در یک محدوده زمانی نسبتاً کوتاه انواع احساسات را به وجود آورد و با یک آهنگ آنها را از غم به سوی شادی و سپس بلافاصله با آهنگی دیگر آنها را دوباره به غم و باز با آهنگی دیگر در همان زمان به سوی حالات عرفانی و یا هجو... سوق داد. در ضمن حالات و روحیات و لاابالی گری، شهوت و... (و یا برعکس حالات عرفانی) را در جامعه می­توان با موسیقی تغییر داد و کنترل نمود. یعنی جای نگرانی نیست اگر جامعه به مسیر احساسی غیر دلخواه رود، زیرا می­توان دوباره جو احساسی آن را تغییر داد. (رفیع پور، 35:1375)

اگر در جامعه­ای چه موسیقی به طرف مسیرهای مخدر، منحرف و غیر عقلانی پیش رود احساسات جامعه را در مسیر غیر طبیعی و غیر عادی سوق می دهد و در یک عالم ناخودآگاهی کامل فرو می برد و انسان در چنین جامعه ای توسط خیال بافی از موسیقی لذت خواهد برد. ویکتور هوگو می­گوید علت این که ما از موسیقی خوشمان می آید این است که در عالم خیال ها و رویاها فرو می رویم. (مجله دانشمند، شماره 16) و این ارمغان خوبی برای جامعه نخواهد بود. دکتر فاربیرو میگوید: قسمت عمده خودکشی ها از خیالات است. (مجله دانشمند، شماره 11) حال به عمده اثراتی که نوع منفی موسیقی (البته نه به طور مطلق) تحت شرایط مختلفی در افراد متفاوت می تواند داشته باشد اشاره می کنیم:

مغز مریض

یک مغزی که دنبال این رفت که موسیقی گوش کند این مغز مریض می شود، این، نمی تواند فکر بکند که کشورش به چه حال دارد می گذرد، دیگر دنبال این نیست، مثل آدم هروئینی می ماند. (امام خمینی، جلد 9، 155:1361) یعنی افراط در موسیقی باعث غفلت از مسائل مهم تری بشود.

لوتر می گوید: حس موسیقی در نهاد بشر نهفته است، موسیقی در تخدیر اعصاب از مواد مخدر هم قوی تر است (کتاب شعر و موسیقی، دکتر ابو تراب رازانی).

برای ما نه موسیقی لازم است نه نقاشی، و نه سنگ تراشی. شما و امثال شما ریاکاران، و دروغ گویان بروید پی کارتان ما احتیاج به افکار زنده و بیدار داریم- از گفته های موسوروسگی از کتاب سخنان بزرگان.(جوهری زاده، 160:1349)

عدم قاطعیت

این موسیقی ها همه مخدر هستند، یعنی جوان که عادت به موسیقی کرد، دیگر نمی تواند قاطع باشد. رادیو و تلویزیون تقریباً اکثر اوقات جوان های ما را به گوش کردن این طور چیزها وا می داشت...(امام خمینی، ج 12، 180:1361)

بیشتر از هر چه، گوش کردن به تغنیات، سلب اراده و عزم از انسان می کند. (امام خمینی، 8:1379)

اختلالات عصبی

افرادی که خارج از حد معمول در طول زندگی خود با موسیقی سر و کار داشتند مثل موسیقی­دانان از بیماری های عصبی رنج می بردند و دچار تشنجات عصبی می شدند. و در نهایت به وسیله حمله عصبی و یا سکته قلبی از دنیا رفته اند. افرادی مانند: موتزار، بتهون، سباستیان باخ، هاردی، اسحاق موصلی، ژان ماتوسزنگی، گوستاو مالز، دیمیتری مترو پولوس، صبا، جیا کمرپوچینی، ماکسیم شاپیرو دووراک، یوهان برامس.

رویکرد درون دینی

حوزه فلسفی

حدود شش قرن پیش از میلاد مسیح، فیثاغورث، حکیم الهی یونان با تبیین و تاسیس نظریه اعداد، مبانی موسیقی در مغرب زمین را بنیان گذارد. او معتقد بود که هر چیزی در این جهان، صورتی است از حقیقت خود در عالم افلاک و تمام نغمات موسیقی هم، در عالم افلاک و ارواح نمودار است.(ایرانی، 17:1374)

در دوران اسلامی موسیقی به دلائلی به فلسفه اسلامی نیز راه یافت و از دو جهت نظری و عملی مورد بحث و پژوهش قرار گرفت. فلاسفه، فلسفه نظری را بر سه قسم: اولی یا الهیات،اوسط، یعنی علم به آن چه در تصور، محتاج به ماده نیست، ولی در تحقیق خارجی به آن محتاج است، مثل ریاضی، هندسه و نجوم و سوم، فلسفه طبیعی، تقسیم کردند و موسیقی را از آن لحاظ از نسبت های عددی تألیف شده، جزء ریاضیات به شمار آوردند و با ساختن سازهای موسیقی، حکمت نظری و عملی موسیقی را جامه پوشاندند. (ایرانی، 19:1374)

حوزه اندیشه عرفانی

توجه اهل دل از حکمای الهی به تأثیر اصوات و الحان در راستای همان بهره مندی علمی بود که تنها عرفان بزرگ به سر و رمز نهفته در اصوات پی بردند. عرفا که راه کشف و شهود و اشراق قلبی را بر عقل و اندیشه ترجیح می دادند، از زاویه خود به موسیقی می نگریستند؛ به همان میزان که جان و دل خود را تزکیه و تصفیه می نمودند، به همان اندازه با مرکب الحان در عالم عرفانی خود سیر می نمودند.

سماع در مجالس عرفا، دو صورت داشت: یکی استماع تلاوت قرآن و دیگری سماع اشعار عاشقانه. خصوصی بودن مجلس سماع از ویژگی های بارز آن بود. مشایخ صوفیه مانند جنید بغدادی، محی الدین عربی، بایزید بسطامی، ابوالقاسم قشیری، به مبتدیان اجازه حضور در مجالس سماع را نمی دادند، مگر این که تحت نظر استاد و شیخ خود باشند. تلاوت قرآن در مجالس سماع با صوت خوش نه به این جهت بود که می خواستند ثابت کنند سماع قرآن به صوت خوش حرام نیست بلکه بیشتر به این جهت بود که بگویند صوت خوش، مطلقاً مذموم و حرام نیست. (ایرانی، 30:1374)

اغلب عرفای بزرگ در باب تأثیر سماع در دل، بر این جمله متفقند«سماع»(1) چیزی در دل ایجاد نمی­کند، بلکه آن چه در آن است به حرکت در می آورد. سعدالدین حموی می­گوید:

دل وقت سماع بوی دلدار برد                         جان را به سراپرده اسرار برد

این زمزمه مرکبی است مرروح ترا                 بر دارد و خوش به عالم یار برد

حوزه فقهی و اخلاقی

چون مطالب وارده در دو حوزه فقهی و اخلاقی نزدیک به هم می باشد، بنابراین این دو حوزه را تحت یک عنوان ذکر نموده­ایم. عمده ترین مطالبی که در این دو حوزه حول محور موسیقی مطرح می­شود مباحثی تحت عنوان غنا، لهو و طرب است که بیشتر جنبه سلبی دارد. در این حوزه هیچ توصیه­ای در راستای موسیقی به چشم نمی­خورد و هر چه هست نکوهش و مذمت است و هیچ توصیه­ای در این حوزه دینی نداریم.

طرب

طرب، سبک شدن از غایت شادی (دهخدا).

موسیقی مطرب، نوازندگی خاص مجالس باطل و حرامی است که انسان با آن کیفیت نواختن از حالت عادی خارج می­شود. (آیة الله خامنه ای، استفتاء)

طرب، عبارت است از سبکی و خفتی که ناشی از شدت حزن یا سرود باشد، یعنی کیفیت صوت به گونه­ای است که برای خواننده یا شنونده حزن یا سروری می­آورد که عرف آن را سبک و پست و دور از شأن می­داند. (میر شفیعی، 359:1374)

غنا

غنا، آواز خوشی که طرب انگیز باشد. (دهخدا) خوانندگی خاص همان مجالس با همان خصوصیات است.(آیة الله خامنه ای، استفتاء) آوازهایی که موجب خفت عقل می­شود.( شهید مطهری)

غنا از جمله مقوله­هایی است که حکمی واضح، اما مفهومی مبهم و اختلافی دارد. مصباح المنیر غنا را مطلق صوت دانسته است، البته غناء مشهور میان فقها صوتی است که همراه ترجیع باشد و انسان را به طرب آورد.

آثار اجتماعی موسیقی غنائی (هیجانی مفرط) از دیدگاه دین

عامل زنا

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الغنا رقیأ الزنا؛ موسیقی غنائی (هیجانی مفرط) بهترین عامل زنا است. (جوهری زاده، 140:1349)

دوری از نظر الهی و عامل فقر

عن جعفر ابن محمد علیه السلام انه قال: مجلس الغنا مجلس لا ینظر الله الی اهله و الغنا یورث النفاق الفقر. از امام جعفر صادق روایت شده است مجلس غنا مجلسی است که خداوند بر اهل آن نظر نمی­کند و غنا آورنده نفاق است و به دنبال غنا، فقر می­آید. (نوری طبرسی، 212:1411)

عامل نفاق

عن جعفر ابن محمد علیه السلام انه قال: الغنا ینبت النفاق فی القلب...از امام جعفر صادق روایت شده است: غنا نفاق را در قلب می­رویاند...(نوری طبرسی، 213:1411)

عامل مرگ ناگهانی و عدم استجابت دعا

عن جعفر ابن محمد علیه السلام انه قال: بیت الغنا بیت لا تومن فیه الفجیعه و لا تجاب فیه الدعوه و لا تدخل فیه الملائکه. از امام جعفر صادق روایت شده است: خانه­ای که در آن غنا باشد از مرگ ناگهانی در امان نیست و در آن دعا مستجاب نمی­شود و ملک در آن داخل نمی­شوند. (نوری طبرسی، 213:1411)

نتیجه

موسیقی که دین با نام غناء آن را مذموم می­شمارد، یعنی باعث طرب که همان سبک از شدت حزن یا سرور است در حقیقت همان موسیقی است که علم آن را موسیقی­هایی منجر به هیجانات بالایی می­شوند.

افلاطون می­گفت: موسیقی از سه رکن تشکیل می­شود: اول لحن (ملودی) دوم ایقاع (ریتم) و سوم محتوای کلامی و شعری و دو رکن اول باید تابع مضمون و محتوا باشد. (ایرانی، 17:1374)

تقسیم­بندی دیگری نیز می­توان ذکر نمود که در تشخیص و ارزیابی موسیقی مفید و مضر می­تواند مؤثر باشد. اجزائی که در این تقسیم بندی می­توان برای موسیقی ذکر کرد: نوع ساز (فلوت، پیانو، کمانچه، و...) نوع آهنگ، میزان ضرب، عناصر آهنگی (مانند زنگ کلیسا) نوع شعر(هجو یا اشعار مثنوی) تعداد خوانندگان، جنس خواننده (مرد/ زن)، سن خواننده، نوع خواندن (مانند جیغ کشیدن) شباهت صدای خواننده و شباهت آهنگ (با صدای خواننده یا آهنگ محبوب) (رفیع پور، 50:1375)

محیط جغرافیایی، مذهبی بودن افراد، سن شنونده، زمینه فکری او. کلیه موارد ذکر شده و بسیاری از عوامل دیگر می­تواند در نوع احساسی که در هر فردی در استماع موسیقی حاصل می­شود تأثیرگذار باشد. یعنی هر نوع موسیقی در افراد مختلف و هر جزئی از موسیقی در تأثیرگذاری بر روی افراد نقش تعیین کننده را دارد.

منابع و مآخذ

1. روح الله  موسوی خمینی،  صحیفه نور، تهران، شرکت سهامی چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ؟؟ 1361

2. روح الله  موسوی خمینی،  چهل حدیث، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ دوم، 1379

3. محمدتقی جعفری ،  موسیقی از دیگاه فلسفی و روانی، تهران، موسسه نشر کرامت، چاپ اول، 1378

4. فرامرز، رفیع پور،  جامعه، احساس و موسیقی، تهران،شرکت سهامی انتشار، چاپ اول، 1375

5. اکبر ایرانی،   موسیقی در سیر تلاقی اندیشه ها،؟؟، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1374

6. احمد شرفخانی خویی،   انسان غنا موسیقی، قم، موسسه انتشارات مشهور، چاپ اول، 1380

7. حسن زندباف،  جامعه شناسی هنر موسیقی، تهران، گنجینه فرهنگ، چاپ اول، زمستان 1379

8. میرزا حسین نوری طبرسی،   مستدرک الوسائل، بیروت، موسسه ال البیت لاحیاء التراث، چاپ سوم، 1411 ه.ق

9. محمدرضا جوهری زاده،  دائرة المعارف شیعه،؟؟، مؤسسه انتشارات اسلامی،؟؟، 1349

10. سید فضل الله میر شفیعی خوانساری،   محصل الکلام (نظرات شیخ اعظم انصاری در مکاسب)، قم، موسسه مطبوعاتی دارالکتاب، چاپ اول، بهار 1374

11. علی اکبر دهخدا،  لوح فشرده لغت نامه دهخدا Prochest. Co copy right 2000- 2001  

12. محمد پارسا،  زمینه روانشناسی، تهران، موسسه انتشارات بعثت، چاپ 19، بهار 1383

13. حسین میرزاخانی،  مبانی فقهی و روانی موسیقی، قم، حوزه جهاد و اجتهاد،؟؟، ؟؟.


گوهر عفاف

ریحان شریفی

اگر  پاکدامنی را گوهری ارزنده بدانیم، با هزاران چشم باید مراقبش باشیم. اگر رشته مروارید را در کمد و صندوق نگذارند و درِ آن را نبندند گم می­شود. صاحبان گنج و گوهر جواهرات خود را در معرض رهگذران نمی­گزارند تا بدرخشد و جلوه کند و چشم ودل برباید بلکه یک سیستم حفاظتی و ایمنی تعریف و اجرا می­کنند تا مبادا جواهر آ«ان ربوده شود. اگر باغبانی، سرمایه­ی عمرش را که در محصول باغ خلاصه می­شود، محافظت کند، کسی او را سرزنش نمی­کند بلکه او را تحسین می­کنند. هیچ کس هم به نام آزادی دیوار خانه­ی خود را بر نمی­دارد و شب­ها درِ حیاتش را باز نمی­گذارد، چون ممکن است دزدی رخنه کند و اموالش را به یغما ببرد.

روش خردمندانه این است که هر چیزی قیمتی­تر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر می­رود و هرچه نفیس­تر باشد، بیم ربودن و خوف غارتش بیشتر است. بنابراین، مواظبت از آن لازم­تر و این سخن استاد مطهری چه زیباست که: «حجاب، مصونیت است نه محدودیت».

وقتی شما درِ خانه­ی خود را می­بندید یا پشت پنجره اتاقتان پرده می­آوزید یا درِ منزل خویش را قفل می­کنید، خانه و آرامشگاه خود را از ورود بیگانه و نگاه­های مزاحم در پناه و امنیت قرار داده­اید، نه این که خود را در قید و بند حصار افکنده باشید.

آنان که حجاب را بر می­گزینند، می­خواهند «گوهر عفاف» خود را از تاراج مصون نگه دارند، این کار را با اختیار و انگیزه انجام می­دهند و بر گزینش خود هم می­بالند، چون راهی را می­پویند که به ایمنی و سرمایه­شان منتهی می­شود.

دختران و بانوان فرزانه فهیم را کسی به زور در حجاب، نگه نمی­دارد، بلکه خودشان با اختیار، حجاب را برای محفوظ ماندن عفاف و شخصیت و حرمتشان از نگاه­های هوس­آلود به عنوان حصاری ایمن بر می­گزینند.[4]

این حجاب آگاهانه و انتخابی، نشان شخصیت یک خانم است که دوست ندارد ملعبه­ی این و آن قرار بگیرد و چشم­های شهوت آلود، از چهره و اندام و روی و موی او کامجویی کنند.[5]

عفاف، هم گوهری است درونی و هم جلوه­ای برونی و بیرونی دارد و این جلوه­ی بیرونی است که آن جلوه­ی باطنی و برونی را محفوظ نگاه می­دارد.

این که می­گویند: «دل باید پاک باشد»، بهانه­ای برای گریز جاهلانه از همین مصونیت است و آویختن به شاخه «لاقیدی» و گرنه از دل پاک هم نباید جز «نگاه پاک و رفتار پاک و ظاهر پاک و طاهر» برخیزد و برآید. ظاهر آینه­ی باطن است و حجاب بیرونی، نمای آشکار آن طهارت و عفاف دورنی است.[6]

معروف است که اگر درِ شیشه عطر را باز بگذارند، عطرش می­پرد و این سخن جالبی است؛ رایحه­ی دل انگیز عطر را نباید حراج کرد به تاراج داد؛ چرا که عصاره­ی گل­های عالم است و کمیاب و ارزشمند، پس باید قدرتش را شناخت و از آن حفاظت کرد.

عفاف همان رایحه­ی دل­انگیز عطر یاس را دارد، نجیب و دوست داشتنی و حیف است در مزبله­ی نگاه­های شیطانی رها شود. اگر برای ایمنی از خطرها و آسودگی از مزاحمان، خود را بپوشانی کسی ایراد نمی­گیرد و اگر هم ایراد بگیرد، اعتنا نمی­کنی چون سخنش را بی­منطق و ناآگاهانه می­دانی.[7]

زن به جهت عصمت و کرامتی که دارد و میراث­دار مریم سلام الله علیها و فاطمه زهرا سلام علیها است، نباید بازیچه­ی هوس شود و به ویروس گناه آلود گردد. گوهر عفاف و پاکدامنی کم ارزش­تر از طلا و پول محصول باغ و وسایل خانه نیست. دزدان ایمان و غارتگران شرف نیز فراوانند که در کمین نشسته­اند.

زن، به خاطر ارزش و کرامتی که دارد، باید محفوظ بماند و خود را حراج نکند و در بازار سوداگران شهوت، خود را به بهای چند نامه و نگاه و لبخند نفروشد. زن، به خاطر لطافتی که دارد نباید در دست­های خشن کامجویان دیو سیرت که نقاب مهربانی و عشق به چهره دارند، پژمرده شود و پس از آن که گل عصمتش را چیدند و زیبایی کرامت او را از بین بردند، او را دور اندازند یا زیر پایشان له کنند.

سادگی و خامی است که کسی خود را در معرض دید و تماشای نگاه­های مسموم و چشم­های ناپاک قرار دهد و به دلبری و جلوه­گری و طنازی بپردازد و خیال کند در این بازی همیشه برنده است؛ به غلط می­اندیشد که بیماردلان و رهزنان عفاف، او را به وسوسه نمی­اندازند و می­تواند از زهر نگاه­ها و نیش پشه­های شهوت، در امان بماند. آن که ایمان را به لقمه­ای نام می­فروشد، آن که «یوسف زیبایی» را با چند سکه­ی قلب عوض می­کند، آن که «کودک عفاف» را جلوی صدها گرگ گرسنه می­برد و به تماشا می­گذارد، روزی هم «پشت دیوار ندامت» خواهد نشست و اشک ندامت بر دامن حسرت خواهد ریخت و سرانجام در آخرت هم، به آتش بی­پروایی خود خواهد سوخت.

از اول که جامعه­ی عفاف به زیبایی کرامت مزین و سفید و شفاف است، نباید گذاشت چرکابه­ی گناه و معصیت بر آن بپاشد. از اول باید مواظب بود که پای ویرانه به مزرعه­ی نجابت، باز نشود تا بته­های نورس عصمت را لگدمال کند. چرا برخی­ها شرط «احتیاط» را از دست می­دهند و خود را در معرض بار ترکش­های خطرناک قرار می­دهند؟ آیا این همه افراد ترکش خورده از نگاه­های مسموم و ارتباط­های آلوده برای عبرت کافی نیست؟

سخن آخر آن­که: چنان نیست که هرکس به آزادی­های حرام و ارتباط­های آلوده و هوسناک تن ندهد، عقب افتاده و ضعیف و بی­دست و پا باشد، برعکس، هنرمند کسی است که بتواند خود را نگه دارد و هنر و قدرت پاک زیستن را داشته باشد وگرنه گناه و آلودگی که هنر نیست.



*. دانشجوی دکتری علوم سیاسی.

[1]. علی­اکبر دهخدا، کتاب امثال و حکم، ج 2، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1363، ص 819.

[2]. مهدی پرتوی آملی، ریشه­های تاریخی امثال و حکم، انتشارات سائی، چاپ سوم، 1374، ج اول، ص 503.

[3]. مصطفی چمران،  انسان و خدا، انتشارات شهید چمران، چاپ اول، 1362، ص 39 37 با اندکی تصرف.

[4]. این موضوع اشاره دارد به آیه­ی 31 سوره­ی مبارکه­ی نور.

[5]. وسائل الشیعه، جلد 14، ص 19.

[6]. تفسیر المیزان، ج 16، ص 361.

[7]. سوره­ی احزاب: 59.

نوشته شده توسط سردبیر در 3:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

ظهور 9/3

راه سلامت   تا چند قدمی سلامت

بیشتر بدانیم

تهیه و تنظیم: حکیمه عزیز اللهی

مو

1. مداومت در خوردن ترب برای روئیدن موئی که ریخته شده مفید می­باشد.

2. برای تقویت موی سر شنبلیله تازه را کوبیده به صورت ضماد روی سر قرار داده و یا 3 تا 4 قاشق آرد تخم شنبلیله را در آب و یا در سرکه بپزند و به صورت ضماد بر موی بمالند.

3. برای درمان ریزش مو باید برحسب مقدار موی سر 1 یا 2 قاشق غذاخوری گرد خشک فلفل سبز را در یک لیوان آب حل نموده هفته­ای 2 یا 3 مرتبه موهای سر را با آن آهسته ماساژ دهند و یا به ملایمت بر پوست سر بمالند.

4. برای تقویت موی، رفع خارش بدن، معالجه کک و مک، گرد نخود پخته را به صورت خمیر در هل بمالید.

5. برای جلوگیری از ریزش مو باید 60 گرم آویشن را در یک لیتر آب جوشانده و حاصل صاف کردة آن را هفته­ای چند مرتبه بر موی بمالد.

6. مالیدن روغن بنفشه بر پوست سر مانع ریزش موی آن می­شود.

سفید شدن مو

1. ویتامین B5 عامل ضد سفیدی موی سر است که در تمام غذاهای گیاهی و حیوانی یافت می­شود و مهم­ترین منبع جگر می­باشد.

2. مداومت در مصرف سیر تدریجاً باعث ریخن موی سفید و روئیدن موی سیاه می­شود.

3. برای جلوگیری از سفید شدن موهای سیاه مالیدن روغن زیتون بر موی سر، مژه و ابرو مفید است. در مواردی که یک یا دو موی مژه سفیده شده است چنان چه مرتباً روزی 2 یا 3 مرتبه آن را با روغن زیتون چرب نمایند سیاه می­شود.

آب انگور

1. کودکان یا افرادی که خیلی لاغر هستند و مایلند چاق شوند یک لیوان آب انگور صبح و یک لیوان عصر تناول نمایند.

2. آب انگور بیشتر به کسانی داده می­شود که بر اثر یک بیماری ممتد ضعیف شده­اند.

3. آب انگور غذای بسیار خوبی برای مبتلایان به اوره خون و اسیدوز می­باشد.

4. آب انگور برای بیمارانی که دچار ورم کلیه هستند مفید است و حتی بهتر است به جای شیر به بیمار داده شود.

5. آب انگور برای کسانی که نارسایی کبد دارند توصیه شده است.

تذکر

1. آب انگور برای بیماران مبتلا به دیابت مضر است.

2. تا آن جا که مقدور است باید آب انگور را با فشار بگیرند، زیرا دستگاه­های آب میوه­گیری جدید پوست انگور را نیز به صورت ذرات ریزی محلق در آب انگور در می­آورند که خوردن آن جایز نیست.

3. آب انگور را بلافاصله پس از تهیه مصرف نمایند تا ویتامین C موجود در آن از بین نرود.

4. درجه خنکی آب انگور معتدل باشد نه زیاد سرد نه زیاد گرم.

5. مصرف مداوم آب انگور ایجاد سنگ کلیه و رسوبات فسفاته می­کند.

منابع

1. دکتر محمدصادق رجحان، غذا و شفا، میوه درمانی.

2. دکتر محمدصادق رجحان، غذا و شفا، حبوبات سبزیها.

3. دکتر محمدصادق رجحان، غذا و شفا، خوراک درمانی.

4. دکتر محمدصادق رجحان، غذا و شفا، گیاه درمانی.


مفهوم ولایت مطلقه فقیه

در اندیشه امام راحل

با نگاه به کتاب «البیع»

احمدرضا یزدانی مقدّم*

مقدمه

ولایت مطلقه فقیه نظریه­ای فقهی است؛ گرچه برخی تقریرهای کلامی نیز از آن وجود دارد. در این­جا گفتار خود را بر تقریر امام راحل از این موضوع و به طور خاص کتاب «البیع» ایشان متمرکز می­کنیم.

ولایت فقیه از منظر امام راحل

امام راحل در اثبات و تبیین ولایت فقیه از چهار گروه ادله استفاده می­کند: ادله عقلی، ادله نقلی، تحلیل احکام خمس و تحلیل امور حسبی.

استناد به ادله عقلی، به طور خلاصه چنین است:

- اسلام دارای احکام سیاسی و اجتماعی است[1] و این احکام تا روز قیامت به قوت خود باقی است.[2]

- احکام اسلام مقتضی حکومت و ولایت است:

1. برای اجرای احکام تا هرج و مرج پدید نیاید؛

2. برای حفظ نظام که از واجبات اکیده است و اختلال امور مسلمین از امور مبغوضه است؛

3. حفظ ثغور مسلمین بدون حکومت ممکن نیست.[3]

هم­چنین: معقول نیست که خالق حکیم، ملت اسلام را رها گذاشته و تکلیف برای آنها تعیین نکرده باشد یا این­که راضی به هرج و مرج و اختلال نظام باشد.[4]

و باید دانست که: حکومت در اسلام مبتنی بر قانون الهی است[5] و والی طبق مصلحت مسلمین و یا اهل حوزه خود عمل می­کند.[6]

در این جا به روشنی می­توان دید که عنصر مصلحت در ولایت فقیه از منظر امام راحل جایگاهی اساسی دارد و این مطلبی نیست که امام پس از انقلاب و برپایی نظام جمهوری اسلامی به آن رسیده باشد.

هم­چنین در این­جا پرسش­هایی نیز قابل طرح است از جمله مصلحت چیست؟ و چه کسی آن را تشخیص می­دهد؟

در ادامه، امام راحل ادله نقلی را بحث و بررسی می­کند و ما برای رعایت اختصار، خوانندگان را به متن بحث امام راحل در این باره ارجاع می­دهیم. [7]

پس از بیان ادله نقلی امام راحل این پرسش را مطرح می­سازد که: والی چه کسی است.[8]

و پاسخ چنین است: در زمان پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع)، آنان والی هستند؟ اما در زمان غیبت، از آن­جایی که حکومت اسلامی حکومت قانون است والی باید دارای سه ویژگی باشد: 1) علم به قانون 2) عدالت 3) کفایت و توانایی.

در ادامه امام راحل کفایت و توانایی در حد اداره و ریاست حکمت را کافی دانسته و اداره امور را به متخصصان می­سپارد.[9]

امام راحل خلافت را دارای دو معنا می­داند:

1. خلافت الهی تکوینی که مختص اولیای الهی است؛

2. خلافت اعتباری جعلی مانند انتخاب حضرت امیر(ع) در روز غدیر و یا انتخاب اشخاصی برای حکومت و این گونه خلافت، ریاست ظاهری و صوری است.

فقیه عادل جمیع اختیارات حکومتی و سیاسی پیامبر(ص) و امامان(ع) را داراست (یعنی معنای دوم خلافت) و ولایت فقیه پس از توجه به جوانب آن، از امور نظری محتاج برهان نیست.[10]

در این­جا امام راحل نکته مهمی را متذکر می­شوند که: صرف احکام اسلام، اسلام نیست، بلکه اسلام، حکومت در تمامی شئون آن است و احکام، قوانین اسلام و شأنی از شئون حکومت است؛ بلکه احکام، مطلوبات بالعرض هستند و ابزار و آلات برای اجرای حکومت و گسترش عدالت می­باشند.[11]

بنابراین در دیدگاه امام راحل، اسلام، یعنی حکومت و احکام اسلام نیز ابزار و آلات حکومت و عدالت هستند و در نتیجه مقصود اصلی از احکام اسلام تحقق حکومت [ که دیدیم طبق مصلحت مردم عمل می­کند] و عدالت است.

با توجه به تعبیرات امام راحل از مصلحت و عدالت[12] می­توان این­طور دریافت که احکام تابع عدالت هستند و ناگزیر اگر در جایی به عدالت منجر نشوند معلّق خواهند گردید و در موضوعات بر طبق صلاح مسلمین و اهالی کشور عمل خواهند شد. از این­جا به یگانگی مصلحت و عدالت، اگر نگوییم تقدّم مصلحت بر عدالت، می­رسیم و با این تقریر اگر معیار تشخیص مصلحت و عدالت، احکام الهی و اولیه نیست، معیار دیگری که متصور است، و در کلام امام راحل قرینه دارد، فهم عقلای جامعه و کارشناسان است که قرار است امور به دست آنان جاری گردد.[13] [14]

بنابراین می­توان نظر امام راحل در باب حکومت، احکام اولیه، مصلحت و عدالت را این­گونه جمع­بندی نمود:

1. تحقق احکام الهی به حکومت است؛

2. احکام الهی ابزار و آلات برای حکومت و عدالت هستند؛

3. عمل حکومت طبق مصلحت مردم است؛

4. عدالت و مصلحت بر احکام اولیه تقدیم دارند؛

5. معیار تشخیص عدالت و مصلحت، فهم عقلای جامعه و کارشناسان است و بنابراین مدیریت علمی در طول مدیریت فقهی است.

با توجه به آن­چه گذشت، عنصر مصلحت و رجوع به کارشناسان از همان آغاز و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و برپایی نظام جمهوری اسلامی در اندیشه امام راحل وجود داشته است و شاید بتوان از این بحث استفاده کرد که مقصود امام از این تعبیر که بالاتر از این هم، تقدم ولایت فقیه بر احکام اولیه، مطالبی است که وارد نمی­شوم، همین آلیت و ابزاری بودن احکام و تقدم عدالت و مصلحت، با تشخیص کارشناسان،[15] بر احکام اولیه باشد. روشن است که این نگرش به تغییرات گسترده­ای در احکام منتهی می­گردد.[16]

ولایت مطلقه فقیه از منظر امام راحل

این­که فقیه، حصن اسلام است معنایی جز این ندارد که والی اسلام است به گونه­ای که پیامبر(ص) و امامان(ع) ولایت بر تمامی امور سلطانی و حکومتی و سیاسی داشته­اند.[17]

پس فقیهان که امینان پیامبران و دژهای اسلام هستند برای این خصوصیت [یعنی زعامت امت، بسط عدالت اجتماعی، اجرای احکام] و غیر آن است که تعبیر دیگری از ولایت مطلقه است.[18]

بنابراین در دیدگاه امام راحل، ولایت مطلقه به معنای حکومت سیاسی است و ولی فقیه اختیارات حکومتی معصومین(ع) را دارد.

توضیح این­که گاه ولایت مطلقه فقیه این­گونه طرح می­شود که ولی فقیه دارای همان اختیارات حکومتی و سیاسی معصومین(ع) است؛ و در مقابل این پرسش مطرح می­شود که ولی فقیه، که معصوم نیست، چگونه همان اختیارات حکومتی معصومین(ع) را داراست؟

این پرسش ناشی از عدم طرح صحیح موضوع و دریافت درست آن است. برای اجتناب از این دریافت نادرست، نگارنده پیشنهاد می­کنم موضوع این گونه طرح شود:

1. حاکم دارای اختیارات حکومتی است؛

2. پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) دارای شئون و مقاماتی بوده­اند از جمله دارای شأن حکومت بودند. پیامبر(ص) و امامان(ع) از این جهت که حاکم باشند به مانند هر حاکم دیگری دارای اختیارات حکومتی هستند.

بنابراین ولی فقیه دارای اختیارات علیحده و خارق­العاده­ای نیست تا به عصمت نیاز افتد، بلکه همان اختیارات حکومتی که در دنیا و در نزد عقلا برای حاکم شناخته شده است برای ولی فقیه نیز ثابت است.

ممکن است این پرسش به ذهن آید که آیا بدین­گونه مفهوم حکومت اسلامی تبدیل به یک مفهوم عقلایی نمی­شود؟ در پاسخ باید توجه داشت که امام راحل به همین عقلایی بودن حکومت اسلامی استناد کرده است.[19]

امام راحل بحث از ولایت مطلقه فقیه را چنین جمع­بندی می­کنند که حوزه این ولایت هر آن مقداری است که معصومین(ع) به عنوان سلطان دارای ولایت هستند.[20] این­گونه ولایت و سلطنت از نظر امام راحل منوط به مصلحت عامه است.[21] بنابراین ولایت معصومین به عنوان معصوم، و نه سلطان، خارج از موضوع و دامنه ولایت مطلقه فقیه می­باشد.

درباره تعبیر «مطلقه» در ولایت مطلقه فقیه باید توجه داشت که در این­جا «اطلاق» اصطلاحی اصولی است و در علم اصول گفته شده که رابطه «اطلاق» و «تقیید»، رابطه عدم و ملکه است و بنابراین شناخت معنای «اطلاق» متوقف بر شناخت معنای «تقیید» است و برای شناخت و دریافت معنای «ولایت مطلقه فقیه» باید معنای «ولایت مقیّده فقیه» را دانست.

ولایت مقیّده فقیه به این معناست که ولایت فقیه مقیّد به امور حسبی، و احیاناً قضاء و رفع خصومات و یا اوقاف عامه است، یعنی حوزه و دامنه آن یا تنها سرپرستی امور افراد و اموال بی­سرپرست است که اگر سرپرستی و رسیدگی نشوند، صدمه دیده و یا حیف و میل می­شوند و یا احیاناً قضاء و اوقاف را نیز در بر می­گیرد.

بنابراین ولایت مطلقه فقیه به این معناست که ولایت فقیه، مقیّد به این­گونه امور نبوده و فراتر از اینهاست و در این­جا به معنای حکومت فقیه است و ولایت مطلقه، یعنی این­که فقیه در رأس دولت قرار گیرد.[22]

و این ولایت دائر مدار مصالح اسلام و مسلمین و یا اهل حوزه حکومت فقیه است. بنابراین براساس مباحث و مبانی امام راحل، ولایت مطلقه فقیه به معنای اطلاق ولایت و حکومت و اختیارات حکومتی فقیه در محدوده مصحلت عامه و عدالت اجتماعی است و این ولایت مطلقه نسبت به مصلحت عامه و عدالت اجتماعی مطلق نیست، بلکه محدود و مقیّد است.

از دو گروه دیگر از ادله ولایت فقیه در بیان امام راحل، یعنی تحلیل احکام خمس و تحلیل امور حسبی، از آن جهت که تأثیر مستقیم در بحث و درک مفاهیم ندارند، صرف­نظر نموده و خوانندگان را به پی­گیری نظرت امام راحل در کتاب البیع ارجاع می­دهیم.  




*. دانشجوی دکتری علوم سیاسی.

[1]. امام خمینی، کتاب البیع، ج 2، چاپ قدیم، بی­جا، بی­نا، بی­تا، ص 459.

[2]. همان، ص 461.

[3]. همان.

[4]. همان، ص 462.

[5]. همان، ص 461.

[6]. همان.

[7]. همان، صص 462-464.

[8]. همان، ص 464.

[9]. همان، ص 498.

[10]. همان، 467.

[11]. همان، ص 472.

[12]. «نعم للوالی أن یعمل فی الموضوعات علی طبق الصلاح للمسلمین او لاهل حوزته»، ص 461.

«بل الاحکام مطلوبات بالعرض و امور آلیة لاجرائها [= حکومت] و بسط العدالة»، ص 472.

[13]. «بل الامور جرت علی أیدی المتخصصین فی کل فن»، ص 498.

[14]. نگارنده در جای دیگر به نسبت مصلحت و عدالت اشاره نموده­ام از جمله نک: «ادراکات اعتباری، مصلحت و سکولاریزاسیون»، احمدرضا یزدانی مقدم، فرهنگ اندیشه، سال چهارم، بهار 1384، شماره 13.

[15]. برای نقش و موقعیت نظر کارشناسان در دیدگاه امام راحل از جمله نک: صحیفه امام، ج 20، ص 464. نامه به تاریخ 17 بهمن 1366.

[16]. برای نمونه مشابه چنین نتایج و تغییراتی نک: «ادراکات اعتباری، مصحلت و سکولاریزاسیون»، پیشین.

[17]. امام خمینی، پیشین، ص 472.

[18]. همان، ص 473. و برای کاربرد دوباره اصطلاح ولایت مطلقه نک: همان، ص 514.

[19]. به خصوص نک: همان، ص 480: «فمن الضروری فی طریقة العقلاء ان مع تغییر السلطان او هیئة الدولة و نحو هما...» و نیز نک: همان، ص 498.

[20]. نک: همان، ص 483؛ «فی جمیع ما ثبت لهم الولایة فیه من جهة کونهم سلطاناً علی الامة».

[21]. نک: همان، ص 489؛ «و لو لم یقتض المصلحة العالمة لم یثبت ذلک للفقیه».

[22]. نک: همان، ص 498.

نوشته شده توسط سردبیر در 3:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

ظهور 9/2

«خواندني‌هاي دلنشين»

«كلامي از لقمان حكيم»

لقمان حكيم فرمود: كه همه باري كشيدم، گران­تر از قرض نديدم. و همه لذتي چشيدم، خوش­تر از عافيت نديدم. و بدترين عيب، عيب خود ناديدن و نادانستن است.

حكايت: نقل است كه شخصي زني داشت حورنام: به جهاد رفت و بعد از آن كه ديد جمعي شهيد شدند آن شخص فرار كرد، ديگري او را ديده گفت: اي فلانی، از جهاد فرار مي‌كني و حال آن كه اگر كشته شوي به وصال حورعين مي‌رسي، گفت: اي نادان، حور كه خودم در خانه دارم به جهت يك عين خودم را به كشتن دهم؟[1]

«خبر مرگ شبديز به خسرو پرويز»

مي­گويند: خسرو پرويز اسبي داشت به نام شبديز كه در زيبائي و فراست ميان اسبان بي‌نظير بود. او به قدري به اين اسب علاقه داشت كه سوگند ياد كرده بود هر كس خبر مرگ شبديز را به وي بدهد خون او بريزد. تصادفاً اين اسب مُرد، و مير آخورشاه كه جرأت نمي­كرد اين خبر را به شاه بگويد به باربد متوسل شد. باربد ترانه‌اي ساخت كه در آن به اين معنا اشاره‌اي چنين فرمود «نه من!» به اين ترتيب شاه از مرگ شبديز مطلع شد و جان كسي هم در نتيجة سوگند او به خطر نيفتاد.[2]

«چهار وصيت لقمان بفرزندش»

لقمان حكيم به پسر خود گفت: كه تو را وصيت مي­كنم به چهار كلمه كه در عمل به آنها رستگاري حاصل است:

اول: ذخيره تو از براي دنيا، به قدر مكث تو باشد در دنيا؛

دوم: ذخيره تو از براي آخرت، به قدر مكث تو باشد در آخرت؛

سوم: بندگي تو از براي خدا، به قدر حاجت تو باشد به خدا؛

چهارم: جرأت تو بر معصيت خدا، به قدر طاقت تو باشد از براي عذاب خدا.[3]

«كور دل»

يكي از اهل بصره حكايت كرده است كه: از بصره سفر كردم به دهي رسيدم. در شبي كه به غايت تاريك بود، در ميان آن ده نابينایي را ديدم كه سبویي پرآب بر دوش و چراغي در دست داشت و به تعجيل تمام رفت. مرا از آن صورت، حيرت عظيم روي نمود، سر راه بر او برگرفتم و او را نگاه داشتن و گفتم: اي اعمي؟ شب و روز تو برابر است، اين چراغ به دست گرفتن چه معنا دارد؟ گفت: تا كوردلي مثل تو، پهلو بر من نزند و سبوي مرا بشكند.

«لطيفه»

گويند: شخصي از بام بيفتاد و بر گردن مولانا قطب الدين آمد، و مهرة گردن مولانا صدمه ديد. به جدي كه بر بستر مرض افتاد، جمعي از بزرگان به عيادت وي آمدند، و گفتند مولانا اين چه واقعه­اي است كه واقع شده، گفت: چه حال بدتر از اين، كه ديگري از بام افتاده و گردن من شكسته است.

«ارباب و نوكر»

در حكايات آمده: اربابي، نوكري تنبل داشت، روزي به او دستور داد برو انگور و انجير خريداري كن و بياور.

نوكر، سهل انگاري كرد و رفت يكي از اين دو (مثلاً انگور تنها ) را خريد و آورد. ارباب نوكر را كتك زد و گفت: از اين پس هر وقت از تو كاري خواستم به جاي يك كار، دو كار انجام مي‌دهي، او گفت: چشم.

روزي ارباب، بيمار شد و به نوكرش دستور داد كه برود دكتر بياورد، او رفت و دكتر را با يك مرد ديگر حاضر كرد.  ارباب گفت: «اين مرد دوم كيست؟»

نوكر گفت: اين، قبركن است، تو به من گفتي هر وقت يك كار از من خواستي، دو كار برايت انجام دهم، اينك فرمان تو را انجام داده يك دكتر آوردم با يك قبركن، كه اگر دكتر تو را خوب كرد كه چه بهتر و‌گرنه قبركن حاضر است، و ديگر نيازي به آوردن دوباره قبركن نيست!!

«سؤال سرد»

شخصي از مولانا عضد الدين پرسيد كه: يخ سلطانيه سردتر است يا یخ ابهر؟ گفت: سؤال تو از هر دو سردتر است.

«دزد و فقير»

دزدي در شب، خانة فقيري مي‌جست. فقير از خواب بيدار شد گفت: اي مردك! آن چه تو در تاريكي مي‌جويي، ما در روز روشن مي‌جوييم و نمي‌يابيم.

«آن چه باعث شهرت مي‌شود»

انیشتين دانشمند معروف، روزي به چارلي چاپلين گفت: آن چه كه باعث شهرت عظيم تو شده است و در همة دنيا تو را مي‌شناسند اين است كه همه زبان تو را مي‌فهمند.

چارلي پاسخ داد: برعكس، آن چه باعث شهرت فراوان تو شده اين است كه هيچ كس حرف­هاي تو را نمي‌فهمد!!




[1]. ملا احمد نراقي، الخزائن، ص 68.

[2]. ابوالقاسم حالت، شاهان شاعر، ص 2.

[3]. رياض الانس، ج 1، ص 245.

نوشته شده توسط سردبیر در 3:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

ظهور 9/1

سخن سردبیر

1. کشور عزیزمان ایران در «24 آذر ماه» شاهد انتخابات حساس و تعیین کننده چهارمین دوره مجلس خبرگان رهبری می­باشد. این مجلس از نهادهای ابتکاری جمهوری اسلامی است که برای نخستین بار، با تدوین قانون اساسی، در حقوق اساسی مطرح شد. از آن جا که مجلس خبرگان، دربارة بالاترین مقام کشور تصمیم می­گیرد، از دیگر نهادها فراتر است و از آن رو که در لحظات حساس فقدان رهبری، ایفای نفش می­کند، دارای حساس­ترین موقعیت برای حفظ نظام است و چون وظیفه تعیین رهبری را برعهده دارد، دارای جایگاه ویژه­ای در مشروعیت حکومت می­باشد. و نیز این مجلس، نهادی از فرزانگان امت است، چون برگزیدگان ملت از سراسر کشور با دانش عمیق فقهی و بینش قوی سیاسی، اجتماعی در آن حضور دارند.

هرچند نقش این مجلس در فعالیت­های خرد کشور، محسوس نیست، ولی حضور فعال آن، پشتوانه محکمی برای صیانت نظام است.

مجلس خبرگان رهبری، به موجب قانون اساسی، سه مسئولیت مهم دربارة رهبری نظام دارد: انتخاب، برکناری و نظارت بر رهبری.

مقام معظم رهبری فرمودند: «دشمن با توطئه­های گوناگونی که در فکر خلع سلاح ملت ایران است، هریک از ارکان و مراکز نظام اسلامی که نقش و تأثیر بیشتری در حفظ ایمان مردم، در حفظ اتحاد ملت، در پاسداری از ارزش­ها و شعارهای آگاهی بخش و شور آفرین داشته باشد، در معرض کینه و بغض بیشتر و آماج دشمنی­های ناجوان مردانه­تر آنان قرار می­گیرد».

از آن جا که جایگاه والای این مجلس در حفظ تداوم و سلامت نظام اسلامی، برتر از همة مجالس و مراکز تصمیم­گیری در این نظام است، دشمنان اسلام و ایران سعی خود را بر این متمرکز کرده­اند که با تبلیغات مسموم و شبهه افکنی­های انبوه، ارادة ملت ایران را در برگزاری با شکوه انتخابات آن سست کنند و این مجلس را از پشتوانة آرای مردم، محروم سازند.

ان شاء الله در 24 آذرماه، ملت ایران با حضور خود در انتخابات خبرگان نشان خواهد داد که تحت تأثیر تبلیغات استکباری دشمنانی که هنوز هوس بر روی کار آوردن حکومتی دست نشانده و گوش به فرمان در کشور ما را از سر خارج نکرده­اند، قرار نمی­گیرد و تلاش آنان و ایادی مزبور باهم فکران غافل و فریب خورده­شان را با عزم و بیداری و دوراندیشی خود نقش بر آب می­سازند.

2. امسال توسط رهبر فرزانه انقلاب، امام خامنه­ای (مدظله العالی) با توجه به مسئولیت حفظ  جهت­گیری انقلاب و نظام و تعیین الگوها و معیارهای اساسی، به تناسب شرایط و مقتضیات زمان، به نام پربرکت پیامبر اعظم(ص) نام­گذاری شد.

این مسئله فرصت جدیدی را برای تمرکز جهت­گیری­های فرهنگی و شناسایی و معرفی و الگوگیری از این شخصیت برجسته، پدید آورده است.

پیامبر اعظم اسلام، مجموعه فضائل همه انبیا و اولیاست، بنابراین باید با راهکارهای لازم، سالی که به نام وی مزیّن شده است را، به سمت تعالی مادی و معنوی سوق دهیم. و آن میسر نمی­شود جز با: 1. ترویج و تحقق عملی اخلاق صحیح اسلامی در تمامی سطوح جامعه با تمسک به فضائل و مکارم اخلاقی پیامبر؛ 2. توجه به بعد اقتصادی و اجتماعی با نظر به عدالت نبوی؛ 3. با توجه به بعد فرهنگی، وحدت، همدلی و کار و تلاش جدی مسئولین نظام و ... با تأسی از پیامبر.

در پایان، کلام دلنشین مقام معظم رهبری را در مورد پیامبر رحمت می­خوانیم:

امروز امت اسلام و ملت ما بیش از همیشه به پیغمبر اعظم خود نیازمند است، به هدایت او، به بشارت و انذار او، به پیام و معنویت او، و به رحمتی که او به انسان­ها درس داد و تعلیم داد... در سایة این نام و این یاد، ملت ما درس­های پیغمبر را باید مرور کند و آنها را به درس­های زندگی و برنامه­های جاری خود تبدیل کند.

سیدجواد میرخلیلی

 

 


«عاشق سوخته»

پرده بردار ز رخ، ناز بس است                        عاشق سوخته را ديدن رويت نفس است

دست از دامنت اي دوست نخواهم برداشت        تا من دلشده را يك رمق و يك نفس است

همه خوبان برِ زيبائيت اي ماية حسن                في المثل در بر درياي خروشان چو خس است

مرغ پر سوخته را نيست نصيبي زبهار               عرصه، جولانگه زاغ است و نواي گلي است

داد خواهم غم دل را بكجا عرضه كنم               كه، چو ما دادستان است و چو تو فريادرس است

ايان همه غلغل و غوغا كه در آفاق بود              دلدار روان و همه بانگ جرس است

«امام خميني» (ره)

«عدالت در سخن گفتن»

سورة انعام آية 152: براساس تفسير موضوعي

و إذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذاقربي؛ هر موقع سخن گفتيد، عدالت را رعايت كنيد هر چند در مورد نزديكان بوده باشد.

عدالت و دادگري بسان «حريت» و آزادي، شيواترين لفظي است كه تاكنون بشر آنها را شنيده و براي انسان متعهد و با احساس، چيزي گواراتر از اجرای عدالت و برقراري آزادي‌هاي انساني نيست.

اگر کام مستكبران و ستم­گران را زور و تعدي و پايمال كردن حقوق ديگران شيرين مي‌سازد، ولي در كام انسان هاي «بشر دوست» و دردمند چيزي شيرين‌تر از برقراري دادگري و رعايت حقوق نيست و به گفته پيشواي ششم امام صادق(ع): رعايت حقوق و حدود در كام دادگران، از عسل شيرين‌تر است.[1]

از خصوصيات دادگري و آزادي اين است كه تعريف و توصيف آن، بسيار آسان، و اجرا و تحقق بخشيدن آن مشكل است.

برای نمونه، سازمان ملل، شوراي امنيت و سازمان عفو بين‌المللي براي پي‌ريزي عدالت در جامعه بشري، و احيای حقوق انسان­هاي ضعيف و ناتوان به وجود آمده‌اند، ولي ميان ادعا و عمل فرسنگ­ها فاصله وجود دارد، و همگي بدون ترديد سايه به سايه ابر قدرت­ها حركت نموده و به قيام حق طلبانه ملت­هاي ناتوان، كمتر توجه مي‌كنند.

در اين جا كاملاً به ارزش و عظمت سخن اميرمؤمنان پي مي‌بريم، آن جا كه مي‌فرمايد:

«الحق اوسع الاشياء في التواصف واضيقها في التناصف؛ حق وسيع‌ترين چيز است در موقع گفتن، تنگ­ترين و مشكل­ترين چيز است در مقام عمل و دادن حق به صاحب حق.[2]

مانع اجراي عدالت

اگر اميرمؤمنان، اقامه عدل را  امر مهمي تلقي كند كه بر سر راه آن، مانع، يا موانعي وجود دارد، قرآن مجيد، عامل اصلي را پيروي از هوي و هوس و خواهش­هاي نفساني مي‌داند، و به طور مؤكد دستور مي‌دهد كه از آن پيروي نكنيد تا شما را از اجرای عدالت باز ندارد:

فلا تتبعوا الهوي ان تعدلو ؛ از هوي و هوس پيروي مكنيد، تا اقامه عدالت بنمایيد».[3]

اگر در قرآن هشدار مي‌دهد كه بغض و عداوت  نسبت به فرد و يا گروهي نبايد مانع از اجرای عدالت گردد، به سبب این است كه حب و بغض ديگران، از هوي و هوس سرچشمه مي‌گيرد، چنان­كه مي‌فرمايد:

و لا يجرمنكم  شنان قوم علي الاتعدلوا ؛ دشمني با جمعيتي شما را به ترك عدالت نكشاند».[4]

در حقيقت هوا پرستي سرچشمه وسيعي است براي ظلم و ستم كه گاهي به صورت حفظ منافع شخصي و احياناً به سبب حب و بغض ديگران جلوه مي‌كند و لذا اميرمؤمنان مي‌فرمايد:

ما اتباع الهوي فيسدعن الحق؛ هوا پرستي شما را از حق باز مي‌دارد. (فعاليت نيز هيچ‌گاه جدا از «حق» نيست).[5]

عدالت زير‌بناي دستورات اسلام

همان طور كه توحيد زيربناي تمام اصول و فروع اسلامي است و وجود آن در تمام عقايد و وظایف فردي و اجتماعي ديده مي‌شود، هم چنين عدل و اعتدال به معناي وسيع، زيربناي ايدئولوژي‌هاي اسلامي و تكاليف فردي و اجتماعي ماست، به گونه‌اي كه اثر آن در بسياري از انديشه‌هاي اسلامي و دستورات ديني، مشاهده مي‌شود؛ از اين جهت بايد، توحيد و عدل را زيربناي عقايد اسلامي و ركن مهم براي دستورهاي فردي و اجتماعي شمرد.

از اين جهت قرآن به گونه‌اي آشکار دستور مي‌دهد كه پيامبر به مردم بگويد:

وامرت لاعدل بينكم ؛ من مأمورم كه عدالت را ميان شما برقرار كنم.[6] يعني من از جانب خدا برانگيخته شده‌ام كه هر نوع آثار ظلم و ستم و تبعيض و احجاف را در شئون زندگي انساني بزدايم.

قرآن ارزش را از آن رهبري مي‌داند كه خود بر صراط مستقيم بوده و پيوسته جامعه را به عدالت و دادگستري دعوت كند. چنان كه مي‌فرمايد:

هل يستوي هو و من يامر بالعدل و هو علي صراط مستقيم ؛ آيا آن كس، كه ابداً مبدأ خيري نيست با آن كسي كه به دادگري دستور مي‌دهد و خود، در راه راست گام بر مي‌دارد يكي است؟.[7]

سرانجام قرآن همة مردم را به عدل و داد دعوت مي‌كند، و سه صفت عالي انساني را كنار هم يادآور مي‌شود و مي‌فرمايد:

ان ا... يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القري ؛ خدا به دادگري و نيكوكاري و نيكي به بستگان دعوت مي‌كند.[8] قرآن به دلیل اهميتي كه مقام قضاوت و داوري دارد، دادرسان دادگاه­ها را به طور كلي مورد خطاب قرار مي‌دهد و مي‌گويد:

و اذا حكتم بين الناس ان تحكمو ابالعدل ؛ هر موقع ميان مردم داوري كرديد، براساس دادگري داوري بفرمائيد».[9]

در جاي ديگر، يكي از داوران بزرگ تاريخ را كه در طول زندگي مبدأ شگفت‌انگيز‌ترين داوري‌ها بوده است، مورد خطاب قرار مي‌دهد و به او دستور مي‌دهد كه به حق، كه جدا از عدالت نيست داوري كند.

يا داود، اناجعلناك خليفه  في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله ؛ اي داود، ما ترا جانشين خود درون زمين قرار داديم، ميان مردم براساس حق داوري كن و از هوي و هوس پيروي منما مبادا ترا از راه خدا باز دارد.

مقصود از «حق» در آيه، همان واقع بيني، و رعايت حقوق افراد، و پيراستگي از هر نوع خودخواهي است و رعايت «حق» به اين معنا جدا از عدالت نيست.

اگر به مضمون جمله: «فاحكم بين الناس بالحق و لاتتبع الهوي فيضلك عن سبيل الله؛ پيروي از هوي و هوس مانع از اجرای حق و حكم بر طبق حقيقت معرفي شده است در آيه فلا تتبعوا الهوي ان تعدلوا ؛ پيروي از هوي و هوس مانع از اجراي عدالت نيز بيان گرديده است.[10]

و در حقيقت پيروي از نفسانيات، سرچشمه انحراف از حق و حقيقت، عدالت و دادگري، و راه خداست و اين مطلب از تفكر درباره دو آيه ياد شده به دست مي‌آيد.

يكي از شاخه‌هاي عدالت، مراقبت در سخن گفتن است، خواه در مقام داوري باشد، خواه در مقام نقل‌ حادثه و جريان. هرگز نبايد پيوند خويشاوندي سبب گردد كه انسان پا روي حق و حقيقت بگذارد و به دلیل چنين پيوندي، برخلاف عدالت داوري كند و يا سخني بگويد. از اين جهت قرآن مي‌فرمايد: و اذا  قلتم فاعدلوا و لوكان ذاقربي.


براساس زندگي شهيد محمد ابراهيم همت

برگرفته از كتاب معلم فراري2: از رحيم مخدومي

وقتي مي‌خواهيم از سرزميني بهتر بدانيم بايد قصة زندگي آدم­هايش را بخوانيم، اگر چه مي‌دانيم ورق، ورق تاريخ شرح حماسه‌هاي مردم اين سرزمين است.

قصة فرماندهان، قصة واقعي مردان پارسا و شجاع اين سرزمين است كه نه مدالي به سينه داشتند و نه حرف­هاي عجيب و غريب مي‌زدند.

«پس گردني»

روحاني لشكر سخنراني مي‌كند. حاج همت تازه گرم شنيدن صحبت­هاي او شده كه باز هم آن مرد از مقابلش مي‌گذرد و مثل هميشه سلام مي‌كند. حاج همت هم مثل هميشه جوابش را مي‌دهد و مثل هميشه در فكر فرو مي‌رود تا او را بشناسد؛ اما هر چه به مغزش فشار مي‌آورد او را به جا نمي‌آورد چند بار تصميم گرفته موضوع را از خودش بپرسد؛ اما نيرويي از دورن مانع اين كار شده.

روحاني لشكر مي‌گويد: «پيامبر اكرم (ص) در روزهاي آخر عمر خود به مسجد آمد و فرمود: هر كس حقي به گردن من دارد، برخيزد و طلب كند؛ چرا كه قصاص در اين دنيا آسان­تر از قصاص در روز رستاخير است. مردي به نام سواده برخاست و گفت: يا رسول الله يك روز بر شتري سوار بودي. وقتي تازيانه‌ات را در هوا مي‌چرخاندي، تازيانه به شكم من خورد، من حالا مي‌خواهم قصاص كنم...» اين روايت توجه حاج همت را به خود جلب مي‌كند. با اشتياق به ادامة حرف­هاي روحاني گوش مي‌دهد تا آن جا كه رسول خدا پيراهنش را بالا زد و گفت: قصاص كن. سواده خودش را به رسول خدا رسانيد و او را در آغوش گرفت و عاشقانه شكم و سينه‌اش را بوسيد. همة اهل مسجد به گريه افتادند...»

حاج همت به گريه مي‌افتد. ناگهان چيزي در ذهنش مثل پتك ضربه مي‌زند. چهرة آن مرد مثل يك تابلو در طاقچة ذهنش ثابت مي‌ماند. حاج همت به هر طرف كه مي‌چرخد آن مرد را مي‌بيند، از شرم وعذاب سرش را پايين مي‌آورد و از حسينيه خارج مي‌شود.

تن حاج همت داغ مي‌شود و ضربان قلبش شدت مي‌گيرد. او بي­قرار است. اطرافيان متوجه او مي‌شوند، اما او متوجه هيچ كس نيست. سخنراني كه تمام  مي‌شود، به حسينيه بر مي‌گردد و در تاريكي منتظر خروج آن مرد مي‌ماند.

چيزي به پيروزي انقلاب نمانده بود. وقتي امام خميني فرمان راهپيمايي داد، بيشتر مردم به خيابان­ها ريختند و ساواكي­ها قدرت خود را از دست داده بودند، در عوض عده‌اي فرصت طلب قدرت يافته بودند. آنها خود را انقلابي جا مي‌زدند و وقتي راهپيمايي مي‌شد، به ميان جمعيت آمده، شعارهاي مردم را عوض مي‌كردند: آنها به جاي امام كس ديگري را رهبر معرفي كردند و ميان مردم تفرقه مي‌انداختند. حاج همت پي به توطئه آنها برده بود و براي مقابله، شعارهاي انقلابي چاپ كرده و بين مردم پخش كرده بود آن روز، حاج همت مراقب اوضاع بود. پيشاپيش حاج همت فردي با بلندگو شعارها را مي‌داد و مردم تكرار مي‌كردند. ناگهان دست­هاي مردي بالا آمد و شعاري داده شد و در يك لحظه نظم مردم به هم ريخت، حاج همت دست­هاي يك مرد را ديد و به طرف او در حالي كه شعار اصلي راهپيمايي را با صداي بلند تكرار مي‌كرد، هجوم برد و يك پس‌گردني به او زد. آن مرد كه از اين كار حاج همت جا خورده بود مي‌خواست لب به سخن باز كند كه با اعتراض مردم مواجه شد. با اين برخورد حاج همت شعارها منظم شد و مردم به حركت خود ادامه دادند. در همان لحظه پيرمردي پيش آمد و درگوشي به او گفت: «چرا آن آقا را زدي؟»- چون شعار انحرافي داد. – با چشم خودت ديدي كه او شعار داد؟ عرق، سروروي حاج همت را فرا گرفت. او با چشم خودش نديده بود. پير مرد ادامه داد: «آن كس كه شعار انحرافي داد، فرار كرد و رفت.» حاج همت ديگر صداي پيرمرد را نشنيد. سراسيمه دنبال مرد گشت؛ اما هر چه تلاش كرد، او را نيافت.

چندين سال از آن ماجرا مي‌گذرد، آن مرد حالا يكي از نيروهاي لشكر حاج همت است؛ همان مردي كه رو به روي حاج همت ايستاده و با نگاه معنا دار به او خيره شده. حاج همت از شرم و خجالت بي­قرار است. حاج همت با صداي بلند از همه مي‌خواهد كه بمانند. مي‌گويد: «من به اين مرد ظلم كرده‌ام . در حضور يك جمعيت هم ظلم كردم؛ از حاضر كردن آن جمع عاجزم، از اين مردم تقاضا دارم در حضور همين جمع، مرا قصاص كند.» پيش رفته سرش در مقابل مرد فرود مي‌آورد. همه منتظر عكس‌العمل آن مرد هستند. مرد در حالي كه بغض در گلو دارد، دست مي‌اندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه مي‌كند.

حاج همت زانو زده، پاهاي مرد را مي‌بوسد.

اشك در چشمان همه حلقه مي‌زند.

مهدي جان، بيا و اشتياق و خلوت شب زنده داران را با طلوع جاودان خويشتن در ياب!

خرم آن لحظه كه مشتاق به ياري برسد             آرزومند  نگاري به نگاري برسد.

«يا صاحب الزمان»



[1]. سفينة البحار، ج 2، ص 166.

[2]. نهج البلاغه، خطبه 211.

[3].  نساء: 35.

[4].  مائده: 8.

[5]. نهج البلاغه، خطبه 42.

[6].  شوري: 15.

[7].  نحل: 76.

[8].  نحل: 90.

[9].  نساء: 58.

[10].  مائده: 8.

نوشته شده توسط سردبیر در 3:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386

تا فردا 7/2

اقسام علم در بيان پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله:

عَن أبي الحَسَن مُوسي، عليه السلام، قالَ: دَخَلَ رَسُولُ الله، صلي‌الله عليه‌ و آله، اَلمَسجِدَ فَاِذاً جَماعَةُ قَد أطافُوا بِرَجُلٍ. فَقالَ: ما هذا؟ فَقيلَ: عَلاّمَةٌٌ. فَقالَ: وَ مَا العَلاَّمَهُ؟ فَقالَوالَهُ: أعلَمُ النّاس بِأَنسابِ العَرابِ وَ وَ قائِعِها وَ أيّام الجاهِلَيةِ وَ الأَشعارِ العَرَبيَّةِ. قالَ: فَقالَ النَّبيُّ، صلي‌الله عليه و آله: ذاكَ عِلمٌ لاتَغيُُّر مَن جَهلَهُ وَ لا يَنفَعُ مَن عَلِمَهُ. ثُمَّ قالَ النَّبيُّ، صلي الله عليه و آله: اِنَّما العِلمُ ثَلاثَةُ: آيَةُ مُحكَمَةُ؛ أَو فَريضَةُ عادِلَةُ؛ أو سُنَةُ قائِمَةُ؛ وَ ما خَلا هُنَّ فَهُوَ فَضلٌ.

ترجمه: «فرمود موسي بن جعفر، عليهما السلام، داخل شد رسول خدا، صلي الله عليه و آله. به مسجد، ناگاه جماعتي را مشاهده فرمود كه اطراف مردي دور مي‌زنند وفرمود: چيست اين؟ گفته شد: علامّه است. فرمود: چيست علامه؟ گفتند به او: داناترين مردم است به نسبهاي عرب و وقايع آن و روزگار جاهليت و اشعار عربي فرمود پيامبر: اين علمي است كه از جمل او ضرر و زياني نرسد و از علم او سودي حاصل نشود.

همانا علم منحصر است به سه چيز: آية محكمه، يا فريضة عادله، يا سنّت قائمه.

و غير از اينها زيارت است.

بدان كه، انسان به طور اجمال و كلي داراي سه نشئه و صاحب سه مقام و عالم است:

اول، نشئه آخرت و عالم غيب و مقام روحانيت و عقل.

دوم، نشئه برزخ و عالم متوسط بين‌العالمين و مقام خيال.

سوم، نشئه دنيا و مقام سك و عالم شهادت.

از براي هر يك از اين‌ها كمال خاصي و تربيت مخصوصي است و علمي است مناسب با نشئه و مقام خود؛ و انبياء عليهم السلام، متكفل دستور آن اعمال هستند. پس كلية علوم نافعه منقسم مي‌شود به اين سه علم؛ يعني علمي كه راجع است به كمالات عقليه و وظايف روحيه؛ و علمي كه راجع به اعمال قلبيه و وظايف آن است؛ و علمي كه راجع به اعمال قالبيه و وظايف نشئه ظاهرة نفس است.

البته هر يك از اين مراتب ثلاثه انسانيه كه ذكر شد به طوري به هم مرتبط است كه آثار هر يك به ديگري سرايت مي‌كند، چه در جانب كمال يا طرف نقص. مثلاً اگر كسي قيام به وظايف عباديه و مناسك ظاهريه، چنانچه بايد و مطابق دستورات انبياست، نمود، از اين قيام به وظايف عبوديت تأثيراتي در قلب و روحش واقع شود كه خلقش رو به نيكويي و عقايدش رو به كمال گذارد.

پس، بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقيم انسانيت لازم است كه در هر يك از مراتب ثلاثه با كمال دقت و مواظبت توجه و مراقبت كرد. و آنها را اصلاح كند و از هيچ يك از كمالات علمي و عملي صرفنظر ننمايد.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، در اين حديث شريف علوم را منقسم به سه قسمت مي‌فرمايدغ و هيچ شك نيست كه اين علوم ثلاثه راجع به اين مراتب ثلاثه است.

شيخ بزرگوار، جناب عارف كامل، شاه آبادي، اين سه را اينگونه بيان كرده‌اند:

«بدانكه «آية محكمه» عبارت است. از علوم عقليه و عقايد حقه و معارف الهيه، و «فريضة عادله» عبارت است از علم اخلاق و تصفية قلوب، و «سنت قائمه» عبارت است از علم ظاهر و علوم آداب قالبيه.»

بنابراين علومي كه داخل اين سه قسم مي‌شوند، نافع هستند. مثلاً علم طبّ و تشريح و نجوم و هيئت و ... در صورتي كه نگاه آيت و علامت به آنها داشته باشيم و علم تاريخ و در صورتي كه با نظير عبرت به آنها مراجعه كنيم، پس آنها داخل مي‌شوند در «آية محكمه» كه به واسطة آنها علم به الله يا علم به معاد حاصل يا تقريب مي‌شود. اما اگر تحصيل آنها براي خود آنها يا استفاده‌هاي ديگر باشد به طوري كه ما را از علوم آخرت منصرف كند. پس مذموم مي‌شوند والا يعني اگر ما از از علوم آخرت منصرف نكند ولي غرض از تحصيل آنها غير خدايي باشد پس ضرر و نفعي ندارند.

چنانچه رسول اكرم صلي الله عليه و آله، فرمودند: كلية علوم تقسيم مي‌شوند به سه قسمت:

 يكي آنكه، نافع به حال انسان است به حسب احوال نشأت ديگر كه غايت خلقت، وصول به آن است. و اين قسمت همان است كه جناب قسمتي مرتبت «علم» دانسته و آن را به سه قسمت تقسيم فرمودند.

دوم آنكه، ضرر مي‌رساند به حال انسان و او را از وظايف لازمة خود منصرف مي‌كند، و اين قسم از علوم مذمومه است كه نبايد انسان پيرامون آنها گردد، مثل علم سحر و شعبده و كيميا و امثال آن.

و سوم آنكه، ضرر و نفعي ندارد، مثل آنكه بيشتر اوقات را انسان به واسطه تفريح صرف بعضي آنها كند. مثل، حساب و هندسه و هيئت و امثال آن. اين قسم از علوم را اگر انسان بتواند تطبيق با يكي از علوم ثلاثه نمايد خيلي بهتر است والا حتي الامكان اشتغال پيدا نكردن به آنها خوب است. زيرا عمرها كوتاه و وقت‌ها كم و موانع و حوادث بسيار است و نمي‌توان در اين مدت كم جامع جميع علوم و حائز همه فضايل شد. پس بايد فكر كنيم كه در علوم، كدام يك به حال ما نافع‌تر است و خود را به آن مشغول كنيم و آن را تكميل نماييم.

البته در بين علوم آنچه كه به حال حيات ابدي و زندگاني جاويدان انسان نافع است، بهتر از همه است و مهمتر از جميع آنهاست، و آن علمي است كه انبياء عليهم السلام، و اولياء امر به آن نمودند و ترغيب به آن كردند و آن عبارت از علوم ثلاثه است چنانچه ذكر شد.

نتيجه آنكه: اي عزيز، علاج و كل العلاج در اين است كه انسان كه مي‌خواهد علمش الهي باشد. پس وارد هر علمي كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جديتي شده قصد خودرا تخليص كند. سرماية نجات و سرچشمة فيوضات تخليص نيّت و نيت خالص است: من أخلص لله أربعين صباحا جرت ينابيع الحكمه من قلبه علي لسانه، پس شما كه چندين سال در جمع اصطلاحات و مفاهيم در هر علمي كوشيده‌اند و از جندالله محسوب مي‌شويد، اگر در قلب خود اثري از حكمت و در لسان خود قطره‌اي از آن نمي‌بينيد، بدانيد تحصيل و زحمتتان با قوم اخلاص نبوده است. پس اكنون براي تجربه هم كه شده به اخلاص نيّت و تصفيه قلب از مكرورات و رذايل بپردازند و اگر از آنان اثري ديديد، آن را بيشتر تعقيب كنيد. هر چند باب تجربه كه پيش آيد در اخلاص بسته مي‌شود  ولي باز شايد روزنه‌اي به آن باز شود كه باعث هدايت شود.

حرف آخر اينكه:

در هر صورت، اي عزيز، ما در تمام عوالم برزخ و قبر و قيامت و درجات آن محتاجيم، معارف حقه الهيه و علوم حقيقيه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه، پس در هر درجه كه هستيم بايد بكوشيم و اخلاص خود را زياد كنيم تا اوهام نفس و وساوس شيطان از دلمان بيرون رود و راحل به حقيقت پيدا كنيم و طريق هدايت برايمان باز شود. و خداوند تبارك و تعالي حتماً از ما دستگيري مي‌كند و در اين راه كمكمان خواهد كرد اگر با اخلاص و نيت پاك به طرفش بريم. و يقين داشته باشيم كه اگر با اين علوم ضايعة باطله و اين اوهام فاسده و كدورات قلبيه و اخلاق ذميمه به آن عالم منتقل شويم چه ابتلا و مصيباتي در دنبال خواهيم داشت و اين علوم و اخلاق براي ما چه ظلمتها و وحشتها و آتشها فراهم مي‌نمايد.

منابع:

برگرفته شده از شرح جهل حديث امام خميني حديث 24، صص 398 ـ 385 و اصول كافي ، ج 1، ص 32 و بحارالانوار، ج 17، ص 242.

رقيه جاويدي ـ دانشجوي كارشناسي علوم سياسي


حرف آخر: مناجات

ـ الهي، اصطلاحات انباشته را دانش پنداشته‌ايم.«يا نور السموات و الارض». قلب ما را مورد مشيّت «العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء» قرار ده!

ـ الهي، شكرت كه زنگ تفريح من گشت و گذار در كتب و دفاترعلمي و تماشاي آنهاست چنان كه ولي تو امام علي عليه‌السلام فرمود: «الكتب بساتين العلماء».

ـ الهي، هر كس به ما حرفي آموخت، تو از وي راضي باش و او را از من راضي بدار.

ـ الهي، شكرت كه فهميدم كه نفهميدم، و رسيدم كه نرسيدم.

ـ الهي، شكرت كه توشه‌اي جز توكّل ندارم.

ـ الهي، به حقيقت خودت، مجاز ما را تبديل به حقيقت كن.

ـ الهي، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب بازدار.

ـ الهي، سينه‌ام را مشرق انوار خودساز، و دلم را به اسرار محبت اهل بيت بپرداز، از آن باده كه شورانگيز عاشقانست قطره‌اي بكامم رسان، و از آن رحمت كه اميدگاه عاصيانست  ذرّه‌اي بر سرم افشان، آتشين نالة معصيت سوزي در سينه‌ام نه، و آنچه لطف و احسان ترا سزد آنم ده.

ـ الهي، رحيمي رحم فرما، كريمي كرم بنما، نامة گناه اين مجرمان را در درياي عفوت محو فرما.

ـ الهي، اين عزّت براي من كافي است كه بنده تو باشم و اين افتخار براي من كافي است كه تو خداي من باشي خداوندا، تو همانگونه‌اي كه من دوست دارم، مرا چنان قرار بده كه تو دوست داري.

ـ الهي، ديده‌اي  ده كه ربوبيت تو نبيند، و دلي ده كه عبارت تو گزيند.

ـ الهي:

يا اله العالمين و يا غافر المذنبين برحمتك يا ارحم الراحمين.

رقيه جاويدي ـ دانشجوي كارشناسي علوم سياسي


معرفي وبلاگ انجمن علمي علوم سياسي/www. Anj mane 81. persianblog. Com

اين وبلاگ شامل مقالات علمي ـ سياسي با موضوعات مختلفي مانند، هلوكاست، ليبراليزم، اومانيسم، صهيونيسم، تروريزم، سياست خارجي آمريكا، جنگ عراق و ... است.

در ابتداي اين وبلاگ، تعريف انجمن علمي و اهدافش بيان شده است كه براي آشنايي دانشجويان گرامي با انجمن‌هاي علمي قسمتي از آن را بيان مي‌كنيم:

انجمن‌هاي علمي، به منظور حمايت از فعاليتهاي خودجوش علمي و پژوهش دانشجويان و شناسايي دانشجويان ممتاز و علاقه‌مند و هدايت آنان در مسير بالندگي علمي و فرهنگي و گسترش فرهنگ مشاركت و همكاريهاي گروهي در عرصه پژوهشي، تشكيل مي‌گردد.

اهداف آنها، عبارت است از: ـ برانگيختن روحيه خلاقيت و خود شكوفايي دانشجويان در عرصه‌هاي علمي ـ پژوهشي

 ـ افزايش سطح مشاركت و روح همكاري و همياري و فعاليتهاي گروهي در بين دانشجويان.

ـ شناسايي و بهره‌گيري از دانشجويان نخبه و ممتاز در ارتقاء فضاي علمي دانشگاه.

ـ قانونمند كردن و نهادينه ساختن فعاليتهاي علمي و پژوهشي دانشجويي. و ...

شرح وظايف انجمن‌هاي علمي عبارت است از: ـ جذب دانشجويان ممتاز

ـ انتشار نشريه علمي دانشجويان

ـ اجراي پروژه‌هاي تحقيقاتي

ـ همكاري در امر ارتقاء سطح آموزشي دانشجويان با تأييد و هماهنگي معادن آموزشي دانشگاه

ـ همكاري در برگزاري جشنواره‌هاي علمي ـ پژوهشي

ـ برگزاري بازديدهاي علمي و سمينارهاي كارآموزي و ...

در ضمن دانشجويان گرامي در صورت تمايل مي‌توانند مقالات و مطالب علمي خود را جهت ارائه در وبلاگ انجمن به اين آدرس ايمل كنند. Anjomane 81 agahoo. Com.


تفاوتهاي اساسي ورودي و يك فسيل

ورودي همون كسيه كه آفتاب نزده، دم در دانشگاه ديده ميشه، شب هم ببه زور بايد دستش رو گرفت و بيرونش كرد. فسيل معمولاً در دانشگاه رؤيت نمي‌شه مگر براي امتحان دادن يا به زور حضور و غياب!

ورودي اصولاً تر و تميز و مرتّبه و با اتوي شلوارش مي‌شه هندونه رو قاچ كرد، ولي فسيل آب از سرش گذشته.

ورودي شور و شوق و هيجان داره و توي تمام برنامه‌ها و فوق برنامه‌ها شركت مي‌كنه. فسيل فقط جايي مي‌ره كه پذيرايي داشته باشه!

يه فسيل به خوبي فوت و فن درس خوندن و امتحان دادن و نمره گرفتن رو بلده، امّا يه ورودي فقط به سبك دانش آموزان دبيرستاني درس مي‌خونه، درس ميخونه، ميخونه، ميخونه، نمره هم نمي‌گيره.

تفاوتهاي زياد ديگه‌اي هم هست، امّا يك وجه تشابه مهم هم است، اونم اينه كه هم فسيل و هم ورودي، اصولاً اهل درس خوندن نيستند.

مريم احمد‌زاده ـ دانشجوي كارشناسي ارشد فلسفه و كلام اسلامي


«يك حديث يك شعر»

1ـ راز نگهداري:

صَدرُ العاقِلِ صَندوقُ سِرِّه.

سنة انسانِ خردمند، صندوقِ اسرار اوست.

امام علي عليه‌السلام. كليت نهج‌البلاغه

با كس ننمائيم بيان، حال دل خويش             ما خانه بدوشان، همگي صاحب درديم.

امام خميني رحمه الله عليه

2ـ نشانة كمال عقل

اِذا تَمَّ العَقلُ نََقَصَ الكَلامُ.

هنگامي كه عقل آدمي كامل شود، گفتارش از او كاهش مي‌يابد.

حكمت 71

عقلا معتدلند، اندر طبع                  وز گزاف جهلا فرارند.

اوّلين شرط نجابت، عقل است. عقلا بيشتري زاخيارند.

ملك الشعراي بهار


«انسان كامل»

مسئله انسان كامل از جمله معارف بسيار شيرين و بلندي است كه از جنبه‌هاي گوناگون قابل بررسي است. تعبير انسان كامل كه امروزه از آن به «انسان ايده‌آل» يا انسان آرماني ياد مي‌شود، در بيان دانشوران مغرب زمين نيز مطرح بوده، بحث‌هاي مبسوطي دربارة آن از جهات مختلف عنوان كرده‌اند ـ دربارة انسان و كمالات انساني تفسيرهاي متفاوتي در مكتب‌هاي مختلف ارائه شده است. اما در اين ميان عارفان مسلمان از يك منظر فوق‌العاده و در عين حال، جامع از كمالات انساني بحث كرده‌اند. چنان چه متفكر شهيد مرتضي مطهري، پس از طرح ديدگاهاي مختلف درباب انسان كامل، در اين باره مي‌گويد:

«من اعتراف دارم كه مكتب عرفان از تمام مكتب‌هاي مقيم و جديد، درباب انسان كامل غني‌تر است به  نه قديمي ما توانستند به پاية اين‌ها برسند و نه امروزي‌ها».[1]

ضرورت بحث انسان كامل در عرفان بدان جهت است كه مسايل اصلي عرفان نظري، شناخت توحيد و موحد است لذا بعد از توحيد شناخت انسان كامل يكي از ضروري‌ترين حقايق عرفاني، علمي، نظري، اخلاقي، است. براي ما شناخت انسان كامل از آن لحاظ، ضروري است كه شناخت او حقيقت، شناخت و آگاهي از يك الگو و سرمشق است.

آنچه از مجموع تحقيقات و كاوش‌هاي متون عرفاني به دست مي‌آيد، اين است كه تعبير عميق و پر جاذبة «انسان كامل» اولين بار در قرن هفتم هجري توسط عارف نامدار، يحيي الدين عربي، مطرح شده است. [2] عارف عربي، مباحث شگفت‌انگيز انسان شناسي را تحت عنوان «انسان كامل» طرح نمود و او را به عنوان فصّ (نگين) انگشتر هستي معرفي كرد آن جا كه مي‌گويد:

«انسان كامل نگين انگشتر عالم آفرينش است كه خداي تعالي او را خليفه و جانشين خود در حفظ عام قرار داده است. و نظام آفرينش در پرتو وجود انسان كامل حفظ و نگهداري مي‌شود.» [3]


مقام‌هاي انسان كامل

1 ـ تجلي خلافت الهي در انسان كامل: يكي از مسايل مهمي كه پيرامون جايگاه انسان كامل در نظام هستي مطرح مي‌شود. مسئله خلافت الهي است. خلافت در لغت از ريشة «خلف» و به معناي پشت‌سر و جانشيني مي‌باشد. [4] وقتي بيان مي‌شود كه انسان كامل، خليفه الهي است يعني آيينة تمام نماي حق است كه در انسان كامل بالفعل و در انسان‌هاي ديگر به صورت بالقوه وجود دارد. سرآغاز قصة خلافت الهي انسان كامل از آن جا آغاز مي‌شود كه ذات الهي، هويت غيبي دارد كه فوق شهدا عارفان و فهم يكسان است. لذا براي اين هويت غيبي خليفه‌اي لازم است كه از جانب آن در اظهار اسماء و انعكاس نورش در آيينة اساسي،خلافت كند. اين خليفة قدسي يك چهره به سوي هويت غيبي دارد كه از آن جهت هرگز قابل تصور نيست و يك رخ بر جانب عالم اسماء و صفات دارد.

امام خميني رحمه الله در خصوص تجلي خلافت الهي در انسان كامل، گوياتر و صحيح‌تر از بقيه عرفا سخن گفته در آن جا كه مي‌فرمايد: «خداي سبحان با تمام شئون خود تنها بر انسان كامل تجلّي مي‌كند؛ زيرا ساير موجودات هستي هر كدام مظهر اسم خاصي هستند؛ امّا يثرب انساني و مدينه نبوت چون در هيچ مقام خاصي توقف ندارد، سزاوار خلافت كبراي حق است».[5]

از آنجا كه مسئله خلافت الهي، يكي از پربركت‌ترين مسايل كتاب‌هاي عرفاني است. بزرگان اهل معرفت در اين باره معارف بسيار عميقي مطرح كرده‌اند كه از جمله آنها عزيزالدين نسفي است كه كتابي جامع در بحث انسان كامل و خصوصيات او دارد. از آن جمله درباب خلافت الهي انسان كامل مي‌گويد:

«چندين گاه است كه مي‌شنوي كه در درياي محيط، آيينة گيتي نماي نهاده‌اند، تا هر چيز كه در آن دريا روانه شود، پس از آن كه به ايشان رسد، عكس آن چيز در آيينة گيتي نما پيدا شود. آن دريا عالم غيب غيب است و آن آيينه دل انسان كامل است».[6]

2ـ انسان كامل مسجود ملائكه

از جمله مسايلي كه متفرع بحث خلافت الهي انسان كامل است، مسئله سجدة ملائكه در پيشگاه انسان كامل است كه اين شكوه به علت خلافت الهي او بر دو جهان است.

سرعلو مقام انسان كامل در نحوه تجليات حضرت حق است. از آنجا كه حضرت حق با اسم الله كه جامع جميع اسماء و صفات است بر انسان كامل تجلي پيدا كرد، لذا اين انسان كامل، مأمور به تعليم فرشتگان شد (يا آدم و أنبئهم بأسمائهم) [7] و ملائكه مأمور بر سجدة بر آدم و عليه‌السلام) شدند كه بر تصريح روايات در اين سجده بر آدم (ع) به علت حضور نور مصداق حقيقي انسان كامل، يعني پيامبر (صلي الله عليه و آله) و انوار متحد با او يعني ائمه (عليهم السلام) در صلب آدم بود. اين سجده و دستور به تعليم ملائكه، نشان‌گر تكريم انسان كامل از سوي حضرت حق است. در روايات اهل بيت (ع) آمده است كه تسبيح، تسهيل و تكبير فرشتگان به تعليم ما بوده است.

«فسبحنا فسبحت الملائكه و هللنا، فهلليت الملائكه و كبرنا، فكبرت الملائكه و كان ذلك من تعليمي و تعليم علي ... از تسبيح پيامبر (ص) و علي (ع) بعد كه ملائكه تسبيح را آموختند و از تحليل و تكبير آنها، ملائكه تهليل و تكبير حضرت حق را آموختند».[8]

قضيه سجده ملائكه بر انسان كامل يك قضيه تاريخي نيست تا كسي در تاريخ هجري يا قمري جستجو كند كه در چه روز و در چه سال و چه ماهي، فرشتگان بر انسان كاملي كه در صلب آدم (ع) بود سجده كردند! بلكه فرشتگان هم اكنون نيز در پيشگاه آن انسان كامل يعني حضرت ولي عصر (ارواحفا فعاه) ساجدند. [9]

3ـ انسان كامل واسطة فيض الهي

يكي ديگر از مقامات انسان كامل، وساطت فيض او به عالم و آدم است. از آن جا كه حق سبحانه در آيينة دل انسان كامل تجلّي مي‌كند و عكس انوار تجليات از اين آيينه بر عالم مي‌تابد، مادامي كه انسان كامل در عالم وجود داشته باشد، از تجليات ذاتي و رحمت رحماني حضرت حق براي عالم استمداد مي‌كند و عالم به واسطة اين استمداد محفوظ مي‌ماند. در زيارت جامعة كبيره نيز پيرامون اين مقام انسان كامل آمده است:

«بكم فتح الله و بكم يختم و بكم نيزل الغيث و بكم يمسك السماء أن تقع علي الأرض...»

لذا مقام دايرة وجود از عوالم غيب و شهود، يكويناً و تشريعاً، ريزه خوار نعمت انسان كامل هستند و او واسطة فيض حق و ربط بين حق و خلق است و اگر مقام روحانيت او نبود، احدي از موجودات لايق استفاده‌هاي مقام غيب احدي نبود و فيض حق به موجودي از موجودات عبور نمي‌كرد و نور هدايت در هيچ يك از اين عوالم ظاهر و باطن نمي‌تابيد. [10] لذا در روايات اهل بيت (عليهم السلام) اصرار شده كه «لولا الحجه لساخت الارض بأهلها»[11] و در دعاي مدينه بعد از ياد‌آوري نام مبارك پيامبر اكرم (ص) و هر يك از ائمه (عليهم السلام) خطاب به مهدي منتظر (عج الله) چنين آمده: «المهدي المرطي الّذي بيقائه بقيت الدنيا و بيهنه رزق القرري و بوجود ثبت الارض و الهاد»

4ـ مصاديق انسان كامل

آخرين مطلبي كه در اين جا مطرح مي‌شود بحث مصداق انسان كامل است. اصطلاح انسان كامل گرچه در كتاب‌هاي عرفاني به طور گسترده به كار رفته و بر مصاديق فراواني اطلاق شده، بايد توجه داشت كه اين توسعة در استعمال از باب مسامحه در تعبير و توسعة در اطلاق به كار مي‌رود و گرنه در كلمات و نوشته‌هاي بزرگان اهل معرفت، مصداق حقيقي انسان كامل به صورت بسيار روشن، مشخص شده است. به عنوان مثال عبد الكريم جيلي در باب شصت از كتاب انسان كامل خود مي‌نويسد:

«اين باب دربارة انسان كامل، يعني حضرت محمد صلي الله عليه و آله است و ايشان مصداق انسان كامل است و ساير انبياء و اولياء از باب الحاق كامل به اكمل به او ملحق مي‌شوند».[12]

با بيان عارف جيلي روشن مي‌شود كه انسان معصوم مي‌تواند جلوگاه انسان كامل باشد كه بعد از رسول خاتم (ص) تنها اهل بيت عصمت و طهارت به اين مقام بار يافته‌اند و هرگز كسي قابل مقايسه با آن ذوات مقدسه نيست. چنان چه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايند:

«أنا آدم الاول، أنا نوح الاول، أنا آيه الجبار، انا حقيقه الاسرار، انا صاحب الصور، انا ذلم النور الذي اقتبس موسي منه الهدي، انا صاحب نوح و منجيه، انا صاحب ايوب المتبلي و شافيه، أنا القلم الأعلي».[13]

در زمان حاضر نيز، مهدي موعد بر عنوان مصداق انسان كامل در اين عالم هست؛ هم اكنون او به عنوان معلّم و خليفه الله بر تمام عالم است.

مرضيه رمضاني ـ دانشجوي كارشناسي ارشد فلسفه


امام صادق (ع): ألا إنَّ حَرَماًً وَ هُوَ مَكّةَ، إنّ لَرسُول الله حَرَما و هُوَ المَدينه، ألا إنَّ الاميرالمومنين حرما و هو الكوفة، ألا انَّ حرمي و حرم ولدي بعدي قم. آگاه باشيد كه براي خدا حرمي هست و آن مكه است، و براي پيامبر خدا حرمي است و آن مدينه است، و براي اميرالمؤمنين حرمي است و آن كوفه است. آگاه باشيد كه حرم من و فرزندان بعد از من، قم است.

علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 60، ص 216.

آيت‌ا... بهاء الديني:

كارها انجام مي‌شود و روزگار مي‌گذرد، امّا آنچه براي ما مي‌ماند معنويات ماست. انسان در گرو نيات خويش است. مواظب باشيم نيت كار خلاف، حرف خلاف و انديشة خلاف نداشته باشيم... راه رسيدن به مقامات عالي انساني كه حد نهايت ندارد، در ساية بندگي است. انسان به ميزاني كه حركتش الهي شود و خالص گردد، به خدا و اولياي او نزديك مي‌شود.

آيت ا... حائري شيرازي:

دعا به چك مي‌ماند.

كسي كه دست به دعا بر مي‌دارد در حقيقت دستي به قلم برده و چكي را مي‌كشد. چك را وقتي مي‌كشند كه پيشاپيش وجهي در حساب واريز شده باشد، وگرنه بي‌محل است و برگشت مي‌خورد.

كارها و رفتار مثبتي كه در طول هفته انجام مي‌دهيم به منزلة وجهي است كه به حساب خود واريز مي‌كنيم، و تنها در اين صورت حق دعا داشته، و البته چنين دعايي است كه بازگشت ندارد و به اجابت خواهد رسيد.

و از ياد نبريم كه اعتبار چك به ميزان موجودي است، نه به ميزان رقمي كه بر چك نگاشته مي‌شود.

همچنان كه اعتبار و ارزش دعا به قدر انجام امور خير مطلوب است، و نه به ميزان حجم دعا و التجاء و تضرع انسان.

فاطمه راستي كردار ـ كارشناسي ارشد فلسفه كلام اسلامي

قال الرضا (ع): صلاه الليل بهاء الوجه نماز شب چهره را شاداب مي‌كند.

بحارالانوار، ج 87، ص 162.

قال الصادق (ع): صلاه الليل تطيب الريح نماز شب انسان را خوشبو مي‌كند.

ثواب الاعمال، ص 70.

قال رسول الله (ص): قيام الليل قوه في الجوارح نماز شب اعضاي بدن را نيرومند مي‌سازد.

كتاب التهجد، ص 184.

قال رسول الله (ص): صلاه الليل كراهيه الشيطان نماز شب موجب خشم شيطان است.

بحارالانوار، ج 87، ص 161.


سياست غريبه‌ي آشنا

سياست چيست؟ چه كسي سياستمدار است؟ همه ما با اين كلمه آشنا هستيم و در تلويزيون، راديو، كوچه و خيابان اين واژه را مي‌شنويم اما آيا واقعاً در معناي آن تأمّل مي‌كنيم! مردم شخصي را سياستمدار مي‌دانند كه باهوش باشد يا نه باهوش هم نباشد مهم نيست به نظر آنها آنچه مهم است آن است كه سياستمدار بتواند به خواسته‌هايش برسد حتي اگر از فريب استفاده كند و ما كاربرد اين واژه را گسترش مي‌دهيم و مثلاً كسي كه در اقتصاد و تجارت موفق باشد مي‌گوييم فلاني با سياست است.

نكته قابل توجه اين است كه حتي خود دانشمندان علوم سياسي در معناي سياست اختلاف نظر دارند برخي سياست را مترادف هنر مي‌دانند يعني هنر ادارة امور، برخي ديگر سياست را به معناي حيله و فريب مي‌گيرند و برخي معتقدند سياست يعني قدرت داشتن به اين معنا كه بتوانيم ديگران را به كاري كه مي‌خواهيم وادار كنيم بدون اينكه آنها احساس اجبار كنند.

اما امام حسن(ع) سياست را به گونه‌اي ديگر تعريف مي‌كنند به نظر ايشان سياست آن است كه حقوق خدا و حقوق زنده‌ها و حقوق مرده‌ها را مراعات كند. مراعات حقوق خدا به اين است كه آنچه واجب كرده است انجام شود و از كارهايي كه نهي كرده پرهيز شود. و مراعات حقوق زنده‌ها به اين است كه وظائفي كه در ارتباط با برادران ديني وجوددارد انجام شود و از خدمت به امت كوتاهي نشود و نيست به وي امر امت مادامي كه او نيست به امت اخلاص دارد اخلاص وجود داشته باشد و اگر از راه درست منحرف شد صداي اعتراض را بلند كند. و اما مراعات حقوق اموات، به اين است كه نيكيهاي آنها را بگويد و از بديهاي آنها صرف‌نظر كند زيرا خدا به حساب آنها خواهد رسيد.

بنابراين با توجه به فرمايش امام حسن(ع) بهتر است در تعاريفي كه از سياست در ذهن داريم تجديد نظر كنيم و تلاش كنيم سياستي را پايه‌ريزي كنيم كه مطابق خواست اسلام باشد.

حكايت

مرحوم محدث نوري نقل فرموده است: كه روزي يكي از برادران من به خدمت مادرم رسيد مادرم ديد كه او مهر تربت امام حسين عليه‌السلام را در جيب پايين قباي خود گذاشته مادرم او را مذمت كرد كه اين بي‌ادبي به تربت مقدسه است و ممكن است در زيرران واقع شود و شكسته گردد. برادرم گفت آري چنين است كه فرمودي و تا به حال 2 عدد مهر شكسته است وليكن عهد كردم كه پس از اين  در جيب پايين نگذارم. پس چند روزي از اين قضيه گذشت كه پدرم بدون اينكه از اين قضيه اطلاع داشته باشد يك شب در خواب ديد كه امام حسين (ع) به زيارت او تشريف آورد و در اتاق كتابخانه نشست و مهرباني بسيار كرد و فرمود: نجوان پسران خود را بيايند تا آنها را اكرام كنم پس پدرم پسرها را طلبيد و با من پنج نفر بودند كه در نزد در، در مقابل آن حضرت ايستادند و در نزد حضرت از جامه و چيزهاي ديگر بود پس يك يك را مي‌خواند وچيزي از آنها به او مي‌داد چون نوبت به آن برادرم رسيد حضرت نظري سوي او افكند و مانند كسي كه در غضب باشد به سوي پدرم فرمود اين پسر تو دو تربت از تربت‌هاي قبر من را در زيرران خود شكسته است و مثل برادران ديگر او را نخواند پس پدرم بيدار شد و خواب را براي مادرم نقل كرد و مرد نيز حكايت را براي ايشان بيان كرد.

مفاتيح الجنان، به نقل از محدث قمي ص 474.

 


او

«شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد»

تقويم اتاقم روي پائيز نفس مي‌كشد، درست مثل زمين كه شولايي زرد به تن كرده و توي اين هوايي يخ زده دارد براي زمستان، شال و كلاه مي‌كند.

روزها كوتاهند و شب‌ها، بلند. شب‌هاي بلند . بلند...!

يادم به «شب يلدا» افتاد. آخرين شب پائيز وقتي زمستان پشت در ايستاده تا «با آن پوستين سرد و نمناكش»[14]، «پادشاه فصل‌ها، پائيز»[15] را بدرقه كند.

«يلدا» پر است از خاطره، پر است از پدر بزرگ و مادربزرگ، پر است از همهمه و آجيل، پر از انار و پر از فال حافظ.

چه دلتنگم براي «شب يلدا» و از همه بيشتر براي اينكه چشم‌هايم را ببندم، نيّتي لطيب از خاطر بگذرانم و فاتحه‌اي سبز... و آن گاه حافظ دوست داشتني، در درازترين شب سال، غزلي ناب هديه كند.

توي روزگاري كه بليط‌هاي عشق و محبت، پيش فروش شده و حتي در بازار سياه هم ناياب است، حالا كه هيچ بانكي، مهرباني را با سود بيست و هفت درصد هم وام نمي‌دهد، حالا كه سلام‌ها، زير لب، خنده‌ها، زوركي و آدم‌ها پر از غبارند، كاش «يلدا» بهانه‌اي باشد براي اينكه به ياد بياوريم خاطر مخملي خيلي‌ها برايمان عزيز است و براي اينكه هميشه عاشق باشيم نه اينكه يه روزگارمان، رنگ نارنجي عادت بزنيم.

«معاشران گره از زلف ياز باز كنيد               شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد»[16]

زينب اميري فر‌ ـ دانشجوي كارشناسي ارشد فلسفه


«دوره گرد»

باز در مستطيل يك ميدان، آدمك، آدمك فراوان بود

دوره گردي كه تار مي‌گرداند، چشم‌هايش شبيه باران بود

روزها زخمه‌هاي فريادش، در فضاي محله مي‌پيچيد

درد او را كسي نمي‌فهميد، لاي صدها ترانه پنهان بود

آدمك‌هاي كاغذي هر روز از كنارش شتاب مي‌كردند

هيچ كس از خودش نمي‌پرسيد، او چرا همنشين ميدان بود

پيرمردي كه تار مي‌گرداند، عادت عامه ما شد

صبح روزي كه مرد، مي‌داني! آسمان هم كمي پريشان بود

يك شناسنامه‌ي باطل، در مسير قطحي آواز

يك دقيقه سكوت و بعدش هيچ! يك نفر مثل من فراوان بود

باز در مستطيل يك ميدان، دوره گردي نبود با تارش

شاعري مشق كودكي‌هايش، آب، زندگي، نان بود

زينب اميري فرـ دانشجوي كارشناسي ارشد فلسفه


او

سلام

راستش مي‌خواستم بگويم دقيقه‌هايمان توي هفت آسمان يك ستاره هم ندارند و پشت تمام پنجره‌هايمان طوفان دارد غوغا مي‌كند، بركه‌ي قلب‌هامان، هيچ وقت دلخوش به عكس ماه نيست و آسمان‌مان همواره ابر مي‌پوشد.

مي‌خواستم بگويم، انگار در نبود شما، باران‌ها زيبا و شاعرانه نمي‌شوند، سيل آسا مي‌آيند و مي‌روند و رهگذراني كه خيس، توي پياده‌روها جايي مانند و دست‌هايشان را از سرما به هم مي‌مالند.

مي‌خواستم بگويم اين روزها بهانه براي گريستن خيلي شده و خيلي‌ها را مي‌بيني كه رد اشك روي گونه‌هايشان جا مانده.

مي‌خواستم خيلي چيزها بگويم اما نمي‌دانم چرا رويم نشد. فقط كاش در همين نزديكي‌ها، چشم دنيا به چشم شما روشن شود؛

قطعه‌اي از پر پرواز كم است                                  يازده بار شمرديم يكي باز كم است

اين همه آب كه بر روي زمين است نه اقيانوس است    عرق شرم زمين است كه سرباز كم است. [17]

زينب اميري‌فر ـ كارشناسي ارشد فلسفه


چرا چرا؟

ـ چرا زنان شيعه به زيارت اهل قبور مي‌روند ولي اهل تسنن از ورود زنان به قبرستان بقيع و حجون (ابوطالب) جلوگيري مي‌كنند؟ در فقه شيعه زيارت اهل قبور براي مرد و زن مستحب است ـ مشروط بر اينكه بي‌صبري و جزع نكنند ـ زيرا غرض از زيارت اهل قبور، عبرت گرفتن و طلب آمرزش است. اما ميان اهل در اين مورد اختلاف است صنبلي‌ها و شافعي‌ها زيارت اهل قبور را براي زنها مكروه مي‌دانند كه اگر زيارت رفتن آنها مفسده داشته باشد حرام مي‌شود. حنفي‌ها و مالكي‌ها زيارت قبور را براي زنان سالمند مستحب مي‌دانند و براي زنان جوان حرام مي‌دانند.

اين اختلاف بين چهار مذهب علوم مي‌شود آنها دليل قابل ذكري براي عدم جواز ندارند، ولي باز مفتي عربستان از آنها پيروي مي‌كند و زيارت را براي زنان حرام مي‌داند. دليلشان هم اين روايت از پيامبر است: خدا و لعنت كند زنهايي را كه قبرها را زيارت مي‌كنند. اما اين روايت از چند جهت مردود است: الف: مذاهب اهل سنت به اين روايت عمل نكرده‌اند و طبق آن فتوا نداده‌اند. ب: صحيح نجاري و صحيح مسم كه دو كتاب عزيز نزد اهل سنت است، اين روايت را نقل نكرده‌آند. ج: در صحيح نجاري و صحيح مسلم رواياتي وجود دارد دال بر اينكه در زمان رسول خدا زنها به زيارت اهل قبور مي‌رفته‌اند؟ مثلا حضرت زهرا در زمان پدرش به زيارت قبر حضرت حمزه مي‌رفت و نماز و دعا مي‌خواند و گريه مي‌كرد.

ـ چرا ما شيعيان وقتي به زيارت حضرت رسول مي‌رويم چنانچه مقابل قبر شريف زيارت بخوانيم و دعا كنيم اهل تسنن اعتراض مي‌كنند و مي‌گويند براي دعا بايد رو به قبله بر گرديد؟

در كتب روايي شيعه آمده كه اهل بيت فرموده‌اند: زائر پس از خواندن زيارت رو به قبله كند ودست به دعا بردارد و حاجات خود را از خداوند بخواهد كه اين دعا لايق اجابت است.

بنابراين مستحب است كه پس از زيارت زائران رو به قبله شوند و دست به دعا بردارند البته اگر زائر اينكار را انجام ندهد خلاف شرعي انجام نداده و تنها مستحبي را ترك كرده است.

عده‌اي از اهل تسنن معتقدند كه زائر پس از زيارت لازم است كه براي دعا رو به قبله كند، اگر رو به قبر دعا كرد اين عمل غير مشروع است، از اينرو از زيارت و دعاي شيعيان جلوگيري مي‌كنند.

سميه قرباني ـ كارشناسي علوم سياسي



[1]. مرتضي مطهري، انسان كامل، ص 195.